دلم گرفته ...آنقدر که چراغ را روشن کنم و زل بزنم به عکست... آنقدر که با خودمم زمزمه کنم کاش بودی و به یاد نیاورم آخرین بار کی دیدمت...آخرین بار کی برایت حرف زدم و آنقدر دلتنگ شانه هایت باشم که نفهمم اشک هایم کی صورتمم را خیس کرده ...همایون هم بی فکر دل و حال من مدام زیر گوشم بخواند "چرا رفتی ..چرا ؟ من بی قرارم " میدانی مهم نیست کجای این زمین باشی ...وقت دلتنگی یا شانه ای برای تکیه کردن می خواهی یا آسمانی برای زل زدن ...و من بی آنکه بخواهم مایل ها و سال ها و ساعت ها دورتر از تو کنار پنجره ای که نقش هیچ آسمانی در آن جای نمی گیرد برای آنچه از خود دریغ کردم شمعی روشن کرده ام!

 

+ نوشته شده توسط ملیح در دوشنبه 21 مهر1393 و ساعت 0:21 |
 

" شب تولد آدم مثل یه قرار اعلام نشده است که همش منتظری آدمای بیشتری سر قرار بیان ولی دوست نداری خودت خبرشون کنی. "

                                                        

                                                                                                        فرزاد حسنی

 

 

پ.ن : از موهبت های زندگی داشتن دوستی خل و چله که روز تولدت بهت زنگ بزنه و هرچی بد و بیراهه بلده بگه و برات آیه یاس بخونه و سن و سالت به یادت بیاره و تو تمام این مدت از خنده ریسه بری و اون تمام تلاشش بکنه حرصتو در بیاره و وقتی نمی تونه با هم بزنید زیر خنده و در آخر کلی بابت کارش منت بذاره و مدام بگه می دونم از شنیدن صدام خوشحال شدی و تو خدا را بابت داشتن همچنین دوستی شکر کنی .

پ.پ.ن : چند تا آدم تو زندگیم هست که رفاقت خوب بلدن ..که مهم نیست من تاریخ تولدشونو خاطرم باشه یا نه ..که مشغله شون زیاد باشه یا نه ... هر سال به یادم هستند و حتی قبل از رسیدن روز تولدم بهم تبریک می گن... امسال کنار تبریک های فراوان دیگران جای خالی همین چند نفر بدجور توی ذوق می زد ... انتظار اصلا چیز خوبی نیست !

+ نوشته شده توسط ملیح در سه شنبه 1 مهر1393 و ساعت 23:37 |

- امروز خیلی خوشحالم ...به خاطر شنیدن خبر باردار شدن یکی از دوستانم که بین کسانی که من می شناسم بهترین گزینه برای مادر بودن است و مطمئنا از آن مادر ها خواهد شد که همه غبطه داشتنش را بخورند و حداقل نسبت به من مادر بهتری خواهد شد. گرچه قراربود این یک راز باشد اما از ان جا که تعداد افرادی از دنیای واقعی که آدرس مجازی ام را دارند بسیار کم است و کاش به آن ها نیز نمی گفتم. و این خبر برای من در لیست رازها جای نمی گیرد .پس موقع گفتن رازهایتان حواستان باشد خبرهای خوشحال کننده جزشان نیست.حداقل باید خبری باشد که گفتنش آسیب جدی به کسی بزند که در ان صورت دهانم قرص است.

و تنها ناراحتی ام از این است که یکی از بهترین دوستان پایه ام را برای انواع تفریحات ناسالم حداقل برای سه سال از دست خواهم داد. اصولا بچه ها دشمن همه ی تفریحات هستند.

- بعد از دیدن دو فصل از یک سریال امریکایی متوجه شدم من تنها کسی نیستم که با کیم کارداشیان به خاطر معروفیتش آن هم به خاطر هیچی ( یا همه چی !) مشکل دارم. اصولا اگر کسی به خاطر هیچی لایق احترام باشد جنیفر لوپز مسلما گزینه بهتری است .بهتر است بین همه چی و هیچی طرفداری چیزی باشیم!

 

 

پ.پ.ن : از آخرین پستم این همه مدت گذاشته و این تنها حرف هایی است که الان به ذهنم میرسد ..شما به اینها مقدار زیادی دلسردی..ناله...نگرانی ... خستگی...انزوا ... دوباره دلسردی اضافه کنید .شاید اگر بیشتر می آمدم وقتی هم برای ناله کردن می گذاشتم اما مطمئنا شماها حوصله شنیدنش را ندارید!

پ.پ.ن: عجیب نیست که آخرین زمانی که دلم برای کسی لرزیده را به یاد نمی آورم ... چقدر ناراحت کننده! دروغ گفتم که ناله نمی کنم ..این هم از ناله!

+ نوشته شده توسط ملیح در شنبه 8 شهریور1393 و ساعت 23:37 |

این پست قرار است پر از تجربه های آموزنده باشد پس بخوانید و عبرت بگیرید !

پیشنهاد اول:  هرگز بدون برنامه ریزی سفر نکنید. خب این اولین و مهم ترین دلیل نوشتن این متن است اما بهتر است کمی توضیح دهم. مثلا خود من ، جز کودکی هایم  و سفرهای دسته جمعی آن زمان به خاطر ندارم هیچ وقت بدون دانستن محل دقیق استراحت و مقصد نهایی سفر کرده باشم . شاید برنامه دقیقی برای طول مسیر نداشتیم و گاهی دیرتر یا زودتر از برنامه سفر کردیم. اما مقصد و استراحت گاه ها برای سفرهای طولانی کاملا مشخص بود.امادر آخرین سفر پر خاطره! به دلیل تصمیم عجولانه برای سفر هیچ کدام مشخص نبود.

پیشنهاد دوم: تا آنجایی که می توانید روزهایی جز تعطیلات عمومی را برای سفر انتخاب کنید. خب اگر تا به حال در این روزها سفر کرده باشید خوب دلیل این پیشنهاد را میدانید. چون در این بازه  زمانی شما قسمت اعظم سفر را در ترافیک های بین شهری می گذارنید و وقتی به جای پنج ساعت ، ده ساعته به مقصد می رسید اینقدر خسته اید که حوصله ای برای گشت و گذار ندارید و اگر هم داشته باشید . هر کدام از اماکن دیدنی اینقدر شلوغ و پرازدحام هست که دلتان بخواهد زودتر فرار کنید!

پیشنهاد سوم : حتما و حتما از قبل جایی در هتل یا ویلا رزرو کنید . میرسیم به خاطره انگیزترین قسمت سفر. خب تا به این جای کار بی برنامگی و سفر ما در شلوغترین روزهای تعطیل مشخص شد. مورد بعدی نداشتن جای خواب است. خب ما که اصلا و ابدا فکر نمی کردیم هیچ ، تاکید می کنم هیچ ،هتلی در شهرهایی که گذشتیم پیدا نکنیم. بعد از شام بود که از کسی که پلاکارد ویلا نگه داشت بود ،قیمت گرفتیم. طرف که معلوم بود کار و کاسبی حسابی گرفته و خوشحال بود با هیجان گفت فقط یک ویلای رو به دریا برایم مانده . یک میلیون و پانصد تومان. و در این لحظه من به کل خانواده و کل خانواده به من نگاه می کرد و یارو خوشحال به ما. و من مجبور شدم از پدر بپرسم برای یک شب یا یک هفته! که پدر با نگاهش به من فهماند که همان یک شب بوده! و من در عجب که این ملت برای یک شب چرا اینقدر هزینه می کنند. البته لازم است این جا یک پرانتز باز کنم که بحث سر داشتن این مقدار برای اقامت یا نداشتنش نیست. بحث سر این است که چرا چنین مبلغی باید پرداخته شود.سرگردنه که نیست ! و بماند که در آخر خودمان نیز حاضر به پرداخت مبلغی بالاتر بودیم تا مجبور نشویم شب را در ماشین بخوابیم.

پیشنهاد چهارم:  در زمان اجاره ویلا به ویوو توجه کنید. نمی دانم می دانید یا نه ... اما ویوو یا منظره  نقش اساسی در تعیین قیمت را دارد. اما ویوو ها در شمال کشور به ترتیب درجه به این قرار هستند .1.ویوو دریا 2. ویوو جنگل 3. ویوو اسب موس کلا (با پوزش)... خب مورد اول که جز مهم ترین ویوو هاست و همه ی زرنگ ها و باهوش ها قبل از انکه شما فکر سفر کنید تمام ویلاهایی که در این ویوو هستند قرق کرده اند.که نمی توانم بگویم جز قشر مرفه هستند چون قشر مرفه خودشان ویلا دارند. اغلب شامل کسانی می شوند که از مدت ها پیش برای سفر پول جمع کرده اند یا افرادی که به شکل گله ای مسافرت می کنند. مورد دوم ویوو جنگل است  این مورد نسبت به ویوو دریا از اهمیت کمتری برخوردار است و قیمت گذاری بر حسب امکانات محل اسکان تغییر می کند. و بالاخره آخرین مورد ویوو اسب موس کلا که در حقیقت هان ویوو جنگل است که لباس محترمی برتن کرده. یعنی وقت صاحب ویلا برای شما از ویوو جنگل صحبت می کند به طور حتمی  منظورش درختان سبز برافراشته در کنار یکدیگر و صدای بلبل و منظره ای تمام سبز نیست بلکه چهار درخت کج و کوله ای که در حیاط خودش و یا در حیاط همسایه روییده و دیوار بتنی آپارتمانی که جلویتان قد کشیده است. پس بهتر است بی خیال ویوو جنگل بشوید و به جرگه زرنگ ها بپیوندید

پیشنهاد پنجم : آشنایان خود را فراموش کنید. در این روزها منظورم همان رزوهای شلوغ تعطیل است. اصلا و ابدا به داشتن اقوام و آشنایان در شهری اکتفا نکنید . چرا که یا ویلا را از قبل اجاره داده اند. یا خارج از کشور هستند یا خودشان همزمان در ویلا هستند که تعدادشان از حد مجاز نیز فراتر رفته است.

پیشنهاد ششم : از فکرهای جدید استقبال کنید . مثلا من بعدا از رفتن به سه یا چهارمین هتل به خانواده پیشنهاد دادم که از خوردن شام امتناع کنیم و بعد از افت فشار به بیمارستان برویم و به بهانه ی سرمی تا صبح آنجا بستری شویم که استقبال نشد. حتی وقتی دیگر کار از کار گذشته بود باز هم از پیشنهادم مبنی بر دعوا جلوی کلانتری و بازداشت یک شبه هم استقبال نشد. اما خداروشکر که کار به جاهای باریک نکشید و ماجایی پیدا کردیم و گرنه آخرین گزینه پیشنهادم  تیمارستان بود که نمی دانم امکان خلاصی داشت یا نه !

پیشنهاد ششم : در هر صورت روحیه خود را نبازید. حتی اگر در یک ساعتی که منتظر آماده شدن غذایتان بودید دو دعوای جانانه دیدید. و از همه ی هتل ها برای اتاق خالی سوال کردید و جا نداشتند و یا با صاحبان ویلا که گاهی بسیار ترسناک گاه بسیار طماع و گاه احمق بودند در کوچه پس کوچه های شهر به دنبال ویلا بودید و یکی ناز داشت و دیگری یک شب اجاره نمی داد و آن یکی امکاناتش زیر صفر بود و آن دیگری در حالی که دو ساعت از نیمه شب گذشته و دارد به شما قیمت می دهد شروع به کتک کاری با همکارش می کند. در همه ی این موارد می توانید چون ما از خنده ریسه بروید وکل این جریان به یک طرفتان هم نباشد و در حالی که تک مصرع "خاطرات شمال محال یادم بره " را به سبک نوحه اجاره می کنید شب خوبی را بگذرانید .

پیشنهاد آخر: وقتی کسی از سفر قبلی تان سوال می کنید هیچ وقت واژه "بدترین " را به کار نبرید. چرا که در کسری از ثانیه کائنات دست به دست هم داده و به شما ثابت خواهد کرد که شرایط خیلی بدتر نیز امکان داشته است !

 

 

 

عکس نوشت: جایی که در آخر برای اقامت پیدا کردم گرچه ویوو دریا نداشت اما بین گزینه های پیشنهادی بهترینش بود. این هم ویوو ساده و دوست داشتنی از پنجره آشپزخانه اش .

 

 

+ نوشته شده توسط ملیح در شنبه 11 مرداد1393 و ساعت 13:31 |
 

کار ما از دلتنگی و خیال و ...

گذشته

این بی قراری ها

پس لرزه های دلی است

که سالها پیش

به لرزه درآمده است ...!

 

 

پ.ن : حالم خوش نیست ... آدمی که حالش خوش نیست ... سوال نمی خواهد ... چرا وچطور نمی خواهد... آدمی که حالش خوش نیست فقط ...فقط آغوشی برای گریستن می خواهد .

 

 

+ نوشته شده توسط ملیح در شنبه 21 تیر1393 و ساعت 23:24 |
 

چندی پیش بود که به دعوت یکی از دوستانم دراینترنت در گروهی که به جز من همه همشهری بودند وارد شدم ...بین اعضای گروه جو صمیمی برقرار بود و مثل همه ی گروه ها اینترنتی به جز صحبت ها وگپ و گفت و گوها ، اغلب جک و ویدیوهایی نیز ردوبدل می شد... شبی من هم یکی از جک هایی که خوشم آمد برای گروه فرستادم ... تا فردای آن روز هیچ صحبتی نشد ...اما فردا اعضای گروه با انتقاد ملایم و خشن به سمت من هجوم آوردند که این چه جکی بود که فرستادی؟! و من بعد موقع فرستادن جک بیشتر دقت کن ! و من مبهوت و گیج از علت ناراحتی دلیل خواستم و گفتم شوخی با قومیت ها همیشه بوده و کسی هم ناراحت نشده ...دوستمان در جواب اصرار داشت شوخی داریم تا شوخی ...این که تو به ما گفتی شوخی نیست ! ومن در جواب گفتم : یعنی اگر به قومیتی خر گفته شود شوخی است اما به شما چیزی بگویند توهین است ...و در جواب مثال زد که مثلا من با چاقو با تو شوخی می کنم ... این چاقو ممکن است تو را زخمی کند و هم ممکن است تو را بکشد ! اگرچه جوابش به نظر من سفسطه ای بیش نبود چرا که شخص عاقل با چاقو شوخی نمی کند که بعد درصد کم و زیادش مطرح شود ...اما باعث شد کمی جدی تر به این قضیه نگاه کنم ... من هیچ وقت مخاطب این شوخی ها نبودم و اول و آخر هر جکی اصلا برایم مهم نبود که سوژه کجایی بوده ...در واقع من حتی قبل از فرستادن آن جک در گروه به کسانی که قرار است خودشان را به جای آن قومیت بگذارند فکر نکردم ... جک برای من صرفا یک مزاح بود! که می توانست به جای اشاره به قومیت خاص جایش را به "یارو" و " طرف " بدهد . یادم هست در یکی از سفرها پسربچه ای همراهمان بود که از قضا جک های زیادی بلد بود و هر وقت لیدر محترم حواسش نبود میکروفن را میگرفت وجک میگفت و به جای اشاره به قومیت ها ، یا یک اسم خاص همیشه از " کله پوک " استفاده میکرد . واز آنجایی که همه  جور قومیتی هم بود به کسی توهین نمی شد.اما متاسفانه این روزها عده ای گاه دوستانه و گاه غرض ورزانه دیگران را مورد تمسخر قرار میدهند. راستش من نیز قبل از اشاره ی دوستانم خیلی ساده از کنار این جک ها میگذشتم .اما حالا فکر می کنم بهتر نیست کمی مهربانانه تر با هم شوخی کنیم و به بهانه ی شوخی دیگران را مورد تمسخر قرار ندهیم !

 

 

 

پ.ن : در این که دست زیاد است و کار کم ، شکی نیست ...اما تو ..تویی که از کل طرح و طراحی ، فقط کلاس یک ماهه "تری دی مکس "را رفته ای و فکر می کنی کارت خیلی درست است ... خواهشا زمان قیمت دادن پروژه ها توی سر ِمال نزن ... اینجوری من باید ساعت ها به بساز و بفروش محترم بفهمانم که قیمت بازار چیز دیگری است و آنکه با تو کار کرده کسی دیگر بوده ...با تشکر !

 

+ نوشته شده توسط ملیح در سه شنبه 13 خرداد1393 و ساعت 0:23 |


بالا می روی
پایین می آیی
ولبخند لحظه ای از لبانت محو نمی شود
در الاکلنگ زندگی  نیز
وقت پایین آمدن
خنده را از یاد نبر
یکی آن بالا
 خیلی زود
تو را بالا می برد






پ.ن : بعضی از آدمها دقیقا مصداق این شعرند : میخندی و تمام لبت قند می شود ...

پ.پ. ن : پدر به دلیل شغلش در شهری دیگر است...اغلب آخر هفته ها همدیگر را می بینیم ...هفته پیش که به دلیل روز پدر مرخصی گرفته بود بیشتر توانستیم با هم باشیم و حاصل این دورهمی پس از دو روز ...نگاه متعجب و هاج و واج پدرم به سمت مادر و پرسیدن این سوال : این بچه چرا اینطوری صحبت می کند؟!! ...فکر کنم ادبیاتم از قبل هم ضعیف تر شده !

عکس نوشت : خواندن را همیشه دوست داشتم (کتاب های درسی کمتر...دروغ چرا!) امسال گرچه امکان رفتن به نمایشگاه نداشتم اما به لطف خواهری توشه ای از نمایشگاه کتاب امسال برداشتم .

 

+ نوشته شده توسط ملیح در سه شنبه 30 اردیبهشت1393 و ساعت 1:49 |

می گوید :داشت دروغ می گفت ...می دانستم دارد دروغ می گوید ...اما سکوت کردم ...می گویم چرا؟ چرا چیزی نگفتی ... با سردرگمی می گوید نمی دانم ... می گوید : مسخره ام کرد ، تحقیرم کرد ...کلی حرف داشتم که بزنم اما سکوت کردم ... می گویم من اگر بودم حتما جوابش را می دادم ...من آدمی نیستم که سکوت کنم .... می گوید :نتوانستم بگویم ... مهم نیست که چقدر سعی می کند مخفی اش کند ...بغض توی صدایش کاملا پیداست  وچشمهایش از اشکهایی که ریخته شده خبر می دهد

یکباره یاد دخترکی می افتم که می شناختم... من او را می شناختم ... با اوبزرگ شدم ... اوهم آدم حرف زور نبود ...اما حالا !  شب هنگام می بینم عکسی برای سند کرده ...متن توی عکس این بود : آدم ها گاهی گریه می کنند نه به این خاطر که ضعیف اند بلکه به خاطر اینکه  برای مدت طولانی قوی بوده اند.


پ.ن: تنبلی ...تنبلی ... تنبلی ... تنبلی ... تنبلی... تنبلی ...تنبلی ... تنبلی ... تنبلی ... تنبلی ...تنبلی ... تنبلی ... تنبلی ... تنبلی .... خلاصه فعالیت های این روزهای من است !

پ.پ.ن : فروردین دروغی بیش نبود ... اینجا بهارش با اردیبهشت شروع می شود!

 

+ نوشته شده توسط ملیح در چهارشنبه 3 اردیبهشت1393 و ساعت 1:13 |

 

-   -  شدیدا به این نتیجه رسیدم که افراد با نام های مشابه خصلت های مشابه نیز دارند ، و ادمهای اطرافم دائما سعی در اثبات این قضیه دارند ...و البته به طرز عجیبی در خصوصیات بد مشترک هستند !

· - -این لحظه که دارم مینویسم طوفانی پشت پنجره در حال اتفاق افتادن است و من دارم به این فکر میکنم که  تا زمان ثبت کردن این پست  برق قطع خواهد شد یا نه !

· - - این ترم نه تنها لقمه را جویده و در دهان دانشجویان عزیزم میگذارم بلکه پس از جویدنشان دهانشان را نیز پاک میکنم !

· - - چند وقتی است مدام روزها را می سوزانم و کار امروز را به فردا موکول می کنم ... تصمیمات بزرگ همیشه مرا می ترساند !

· - - جای همه تان خالی ...سفر واقعا خوب بود ... از آن جا که امکان سقوط بیشتر ارزش ریال هست و امکان افزایشش نیست ... توصیه میکنم به امید بهبود نباشید وسفر کنید ...واگر اهل بازی هستید و می خواهید اوقات پر هیجان ومفرحی داشته باشید حتما سنگاپور را فراموش نکنید ... فقط در سنگاپور کمی از قیمت ها شگفت زده خواهید شد!

· - من به جز خودم ملیح دیگری نمیشناسم ... کمی از خصلت های بد بقیه ملیح ها بگویید شاید مثال نقضی آوردید!

· - - همه ی جمله هایم به علامت تعجب ختم شدند ...!

 

 

عکس نوشت : معبد هندوها ...باتو كيو ... مالزی

+ نوشته شده توسط ملیح در شنبه 30 فروردین1393 و ساعت 0:16 |

 یک سال دیگر هم با همه خوبی ها و بدی هایش گذشت... به این سیصد و اندی روزکه فکر می کنم خوبی هایش به بدی هایش می چربید ... نود ودوبرایم پر از تجربه های متفاوت و خوب بود ... گرچه بالاو پایین های زیادی داشت اما از آنچه گذشت و از آنچه گذشتم راضی ام ...این چند روزآخر سال از همیشه پر مشغله تر بودم ...خانه تکانی که مدت ها به تاخیرش انداخته بودم و درگیری کاری و درسی ...باعث شد خیلی از برنامه هایم به دقیقه نود برسد ... که لپ تاپ تکانی هم شاملش می شد ... سراغ پوشه عکس ها رفتم که هم عکس هایی که می خواستم ظاهر کنم انتخاب کنم و هم عکس های که نمیخواهم پاک کنم ... میان یکی از پوشه ها به عکسی به اسم دیریم (رویا ) رسیدم ...اوایل نودودو بود که یکی از بچه های وبلاگی از دیگران خواسته بود آرزوهایشان را به تصویر بکشند وبه اشتراک بگذارند ... من گرچه در بازی شرکت نکرده بودم اما برای خودم ارزوهایم را چیده بودم ... نگاهی به عکس ها کردم به اولویت هایی که بر اساس آن چیده بودمشان ... جالب بود من در سالی که گذشت به همه ی آن ها به طریقی رسیده بودم ... آن ها که برای خودم هم دور و دراز بودند به شکلی کمرنگ و آن ها که هدف اصلی ام بود آن طورکه می خواستم رسیده بودم ... وحالا که قرار است دفتر نود و دو را ببندم می خواهم هدف ها وآرزوهای جدید را کنار هم بچینم و با خودم قرار بگذارم که رویاهای دست نیافتنی را به حقیقت تبدیل کنم ...

 


پ.ن : بعد از مدت ها قصد سفر خارج از کشور کردیم حالا شنیدیم در کشور مقصد پشه ای آمده که 24 ساعته ادم را از پا در می آورد و یکی از هواپیماهایش نیز به تازگی روبوده شده ... عرضی نیست فقط اگر ندیدمتان حلال کنید !

پ.پ.ن : آن یارو بود که اس ام اس های حسابش به خط من می آمد یادتان هست؟... بین خودمان  بماند به گمانم دارد اختلاس می کند ...مگر میشود در یکماه 7 بار حقوق بگیری ؟!!

+ بهارتان مبارک

 

+ نوشته شده توسط ملیح در سه شنبه 27 اسفند1392 و ساعت 14:43 |
 

ذهنم آشفته است ... شبیه کسی که تکه هایی از پازلی ساده را درست روبریش قرار داده اند ... و او هیچ گاه  نتوانسته درست آنها را بچیند ... مدت ها پیش بود که از او خواستم جزئیات را نادیده بگیرد ... خواستم مثلا روبه روی هم بودن روشویی و توالت را یک مسئله ی بغرنج نکند... یا چه کسی به ریتم فریم های پنجره در اتوکد اهمیت خواهد داد که دو تا دو تا باشند یا سه تا ...با جدیت اصرار داشت که این ها هم در زیبایی شناسی مهم هستند ... و بعد پرسید مثلا پروژه ات تمام شود که چه کار کنی؟ گفتم زندگی ... نمی گویم زیاد وقتم را گذاشته ام اما همین داشتن پروژه اذیت می کند... با خنده گفت  اگر پروژه ات تمام شود دیگر پیش من نمی آیی ! حرفش عجیب بود اما من جز حالا هیچ وقت درموردش فکر نکردم ... توی دلم گفتم معلوم است که نمی آیم و در جواب گفتم بگذارید تمام شود من قول میدهم بیایم... قول میدهم حتما به شما سر بزنم ... داشتم دروغ می گفتم ... با لبخندی گفت داری دروغ می گویی ! یادم هست وقتی در جواب یکی از دوستانم که از طولانی شدن مدت پروژه پرسید همین مکالمه را گفتم با تعجب به من نگاه کرد و گفت  طرف مشکوک است ! من با بهتی عجیب به طور قطع ردش کردم ... سخت گیر ترین استاد در زمان ما بود .از آنهایی که تا طرح دقیقا هان چیزی که می خواست نمی شد راضی نمی شد... از آنهایی که قطعا مورد مناسبی برای پایان نامه نبود و تنها دلیل من برای انتخابش نزدیکیش به محل زندگیم بود.

روبه رویش نشسته بودم ... مشغول توضیح پروژه که گفت  من اگر بخواهم به شهرستان بیایم بازار کار چطور است؟ گفتم خوب است ..فقط کمی زمان می برد تا شناخته شوید... گفت می خواهم شرکت بزنم برایم اداره اش می کنی؟ صحبتش را به شوخی گرفتم و گفتم دکتر چوب کاری نکنید ! گفت جدی می گویم برای من کار می کنی ... دوباره با شوخی گفتم اگر آبدارچی خواستید بگویید... این بار با لحن جدی گفت دارم جدی می گوییم : گفتم البته ... گفت پس تو می گویی بیایم ؟!! گفتم هان؟ ...بله ،چرا که نه ... گفت پس باید بیایم ... گفتم بله ... گفت پس میایم وباید انجا هم زن بگیرم ...حرفش را نشنیده گرفتم و خودم را برگه ها سرگرم کردم

فایلی را از او خواستم، رفت پشت میزش نشست و گفت از خودت چه خبر؟ ..میدانستم منظورش چیست ...با شیطنت گفتم خبرها قرار است بعد از پایان نامه باشد... پرسید جدی؟ گفتم شوخی میکنم ..گفت پس هنوز خانواده نتواسته بیرونت کنند ..گفتم من کار خودم را می کنم و آنها هم کار خودشان را ...خندید و گفت خوبه

موقع رفتن در جواب اصرارم برای خواندن رساله گفت ..عجله نکن .. گفتم بخونید تا از شرم راحت بشید ...گفت خودت گفتی بیام ... ببین داری حرفت را پس میگیری ..می خواهم بیام پیش شما ...!

 

پ.ن : من دو زاریم کج است ... از صحبت هایش ...کنجکاویهایش راجع به زندگی شخصیم ...تعریف هایش ... باید خیلی زودتر می فهمیدم ... اما من دو زاریم برای ان ها که نمی خواهم دوستم داشته باشند عجیب کج است

پ.پ.ن : دلم برای گپ دوستانه تنگ شده ... دلم برای ایبک و اسکارلت تنگ است ... کاش این روزهای نفس گیر زودتر تمام شوند!

 

+ نوشته شده توسط ملیح در دوشنبه 14 بهمن1392 و ساعت 20:56 |
 

با تاخیر به کلاس رسیدم ...آزمون داشتم و تماس گرفتم تا بچه ها بمانند تا بیایم ... قبل از آمدنم انتظار داشتم وقتی میرسم ...کلاس شلوغ باشد و بچه ها هر چند تایی روی یک میز خم شده باشند تا تمرین امروزشان را تمام کنند... به کلاس که رسیدم جز یک نفر ، که آن هم دانشجوی من نبود .کسی سر کلاس نبود ... پنج دقیقه بعد آمدند کار چند تا از بچه ها را که دیدم. نگاهم به انتهای کلاس به "ج" افتاد... مثل همیشه خسته و بی حوصله بود. در جواب کارت را بیاور ...چند لحظه نگاهم کرد و بعد به سمتم آمد... گفت میشه چند دقیقه وقتتان را بگیرم ... قبلا هم با من حرف زده بود... گفت بوده جو خانه شان نمی گذارد کار کند... که مادرش مریض است... اینبار اما نگاهش غمگین تر بود... گفت می خواهم ترک تحصیل کنم و به سربازی بروم ... مادرم عرصه را تنگ کرده ... نمی توانم ادامه بدهم ... گفت رفته ام پیش آخوندی که اینجاست و با او حرف زدم ...او هم نماز خواندن یادم داده! ...بعد با دلخوری گفت اما از وقتی نماز می خوانم کارم بدتر شده ...چه باید می گفتم ... برای پسر بچه ای که توی اولین قلمرواش ارامش ندارد از چه می توان گفت ... برای کسی که به جای مشاوره درست و اصولی تنها حرکات فیزیکی نماز را برایش تجویز می کنند و انتظار دارند با آغوش باز بپذیرد چه می توان گفت...برایش از مشکلات همه گفتم و خواستم جا نزند... گفتم مسیرت پیدا کن ... گوش می داد اما توی صورتش می توان خواند که بریده است ... اوایل کلاس خوب بود ...خط می کشید ..سوال می پرسید ... اخرهای کلاس که شد دوباره همان آدم اول شد... تشویقش به انجام کار هم هیچ تاثیری نداشت... کاغذی روبه رویش بود و نت برمی داشت... قبل از تمام شدن کلاس گفتم برود ... کلاس که تمام شد یکی از بچه ها یک کاغذ را به دستم داد و گفت "ج" این را داه بدهم به شما!

 

 

پ.ن : کسی جایی سراغ ندارد ساعت برنارد بفروشد؟!

پیشنهاد فصلی : برای رفت و آمد حتی الامکان از وسایل نقلیه شخصی استفاده کنید. البته برای کمک به رفع آلودگی وسایل نقلیه عمومی انتخاب بهتری است. در صورت لزوم از تاکسی استفاده کنید .چون به دلیل طی مسافت های  کوتاهتر و پیاده و سوارشدن بیشتر مسافرین درب های تاکسی مدام درحال بسته و باز شدن است که به تهویه فضا کمک می کند و دقیقا آخرین، آخرین انتخابتان "آژانس" باشد. آژانس های در این فصل ترکیب بویی شبیه پیاز و شلغم فاسد شده و سیر له شده و فاضلاب می دهند.

  

+ نوشته شده توسط ملیح در پنجشنبه 21 آذر1392 و ساعت 22:10 |
 

پیش فرض ها ، برچسب ها ، نسخه های از قبل نوشته شده همه و همه باعث می شوند. گاهی آدم ها ، حوادث و ... چیزی غیر از آنچه هستند نشان داده شوند . شاهد این مدعا کتاب شناخته شده مردان مریخی و زنان ونوسی است . کتابی که بر اساس آن زنان از سیاره ای به نام ونوس و مردان از سیاره دیگری به نام مریخ آمده اند . و بر اساس همین ادعا دنیایشان ،نیازهایشان ، افکارشان با هم متفاوت است . به گفته نویسنده کتاب " مریخی ها برای قدرت ، شایستگی و توانایی و پیشرفت ارزش قائل اند. آنها همواره برای مطرح کردن خود قدرت و مهارت خود را افزایش می دهند. اما اهالی ونوس ارزشهایی متفاوت دارند.آنها برای عشق و محبت ، برقراری ارتباط و زیبایی ارزش قائل اند. و وقت زیادی را صرف حمایت، کمک و تربیت و پرورش یکدیگر می کنند". اما نکته قابل بحث این است. که چه چیز باعث اینچنین تصویر پردازی کلی می شود ؟ که بر اساس آن مردها در یک کفه ترازو و زن ها در کفه ای دیگر قرار دارند.چه چیز باعث می شود که طبق یک قاعده کلی بپذیریم که مردها هیچ وقت درد دل نمی کنند و این کار مختص خانم هاست؟ راستش را بخواهید شنیدن این جمله مرا به یاد جمله ای که همه زیاد شنیده ایم انداخت :" مرد که گریه نمی کند" . اما واقعا مردها گریه نمی کند ؟ مردها در لحظات سخت خود، در روزهای طاقت فرسا ، آنجا که پشتشان خم می شود گریه نمی کنند؟ یا این جمله فقط یک تلقین غلط پدر و مادرها برای سرکوب کردن احساساتی است که پسر بچه هایشان داشتند؟ احساساتی که بعد ها به شکل بدتری بروز خواهند کرد؟ در حالی که من مردهای زیادی می شناسم که دردو دل می کنند ، گریه می کنند و حتما و مطمئنا زن نیستند. اما آن طرف قضیه چطور؟ زن ها؟ در بخشی از این کتاب به غار تنهایی مردها اشاره می کند. غاری که مردها برای خلوت و تفکر به آن مراجعه می کنند. اما آیا زن ها غار تنهایی ندارند؟ آیا همیشه درباره ی مشکلاتشان صحبت می کنند ؟ من زنم و در جواب می گویم نه. ما زن ها شاید دوست داشته باشیم گاهی راجع به مشکلاتمان صحبت کنیم و از دیگران راه حل بخواهیم اما همیشه نه .ما گاهی حتی از عزیزترین کسانمان هم فاصله می گیریم و سعی می کنیم خودمان در خلوتمان با مشکل مواجه شویم برایش راه حل پیدا کنیم و وقتی توانستیم دوباره با انرژی به جمع برمی گردیم. در نهایت احترام به آقای جان گری و فروش قابل توجه کتاب شما، به نظرتان وقتش نیست درباره ی این تقسیمات کلی تجدید نظری بکنید؟! و با اجازه تان غارتان را از تصرف مردانه اش خارج کردم!

 

 

پ.ن : نزدیکی های دهانه غار ایستاده ام... کسی می پرسد خوبی؟ دیگری می گوید چرا ساکتی؟ به خودم می گویم : فردا... بی شک فردا روز بهتری است !

پ.پ.ن: این نوشته دلیلی باشد برای نبودنهایم .... والبته مخاطب خاص دارد!

 

+ نوشته شده توسط ملیح در چهارشنبه 13 آذر1392 و ساعت 23:30 |
 

 

+ نوشته شده توسط ملیح در دوشنبه 4 آذر1392 و ساعت 20:18 |

مرد توی تصویر اولین عشقم است ...اولین کسی که دوستش داشتم ... اولین کسی که قلبم برایش به شماره می افتاد ... مرد توی تصویر اما هیچ وقت این را نفهمید و من هیچ وقت جرات گفتنش را پیدا نکردم ... ماه و سال گذشت تا اینکه کسی پیدا شد که دل و جراتش از من بیشتر بود ... دخترک توی تصویر را می گویم ... بی هیچ واهمه ای ..بی هیچ ترسی رفت و عشقش را فریاد زد و حتی از نگاه دیگران هم نترسید ... یادم هست آن اوایل هم از طرف مرد و هم از طرف دیگران چقدر تحقیر شد ..چقدر موضوع بحث و غیبت شد ...یادم هست لحظه ای حتی لحظه ای از خواستنش دست نکشید ... قدمی به عقب برنداشت تا دل مرد قصه رام شد ...و حالا من ... بعد گذشت سالها عاشق دختر توی تصویرم ...کسی که عاشق بودن را به من و خیلی ها یاد داد.

پ.ن : همه ی عشق های اول دست نیافتنی هستند ؟!

پ.ن : امروز بعد از گذراندن چند روز سخت ...وقتی این عکس را دیدم حالم خوب شد .آهای دخترک ممنون!

 

+ نوشته شده توسط ملیح در یکشنبه 3 آذر1392 و ساعت 20:16 |
 

چیزی نمانده

روزشمارش را به کار انداخته ام

می خواهم برای خودم زندگی کنم

چیزی نمانده تا روی برگرداندن

از همه ی دلواپسی ها

 

 

پ.ن : چقدر خوبند انها که در جواب نمی توانی ...سخت تر از همیشه می ایستند و خلافش را ثابت می کنند ...من اما هر بار با دلهره از خودم می پرسم شاید واقعا نتوانم !

پ.پ.ن : حواستان به پاییز بود ؟ دو ماهش گذشت!

+ نوشته شده توسط ملیح در پنجشنبه 30 آبان1392 و ساعت 19:13 |

هنرمندان
دانشمندان
سیاستمداران
فلاسفه
...
جهان را دیوانه ها پیش می برند

 

                                                              -مهدیه لطیفی-




پ.ن : آنقدر ها زیاد نیست ماندمان ...گاهی لازم است چرتکه را پایین بگذاری و "فقط" لذت ببری

پ.پ.ن : ماحصل یک روز که بسیار خسته و بی حوصله ای و به اصرار مادر بیرون می روی ، در حالی که چند بسته در دست داری و می خواهی از جوی آب رد شوی ... کبودی به اندازه ی کف دست در پای راستت و پارگی پوست و خونریزی در پای چپت و خراش کف دستت بر اثر کشیده شدن بر روی آسفالت می شود ...  و من پیش نگاه نگران عابران از شدت درد روی زمین می نشینم و قاقاه می خندم ‍!



+ نوشته شده توسط ملیح در سه شنبه 7 آبان1392 و ساعت 14:50 |

مغرورند این کلمات

چون من

جز

دربرابر تو

به زانو در نخواهند آمد



پ.ن :دل خوشی دارم ...  ميدونم چيزی نمونده کفگيرم به ته ديگ بخوره و برای خريد کيف به بازار ميرم و آخر سر با مانتو و کفش به خونه برميگردم ...


پ.پ.ن : کارم به جايی رسيده که برای نديدن عده ای هربار که بيرون ميرم " و جعلنا ... " می خونم .. که اگر ديدار"پونه " نصيبم  نشه..اقوام "پونه" هستند!


+ اين روزا مدام ذهنم درگيره ..درگيره يه کار نکرده ...جای نرفته ...مدام فکر ميکنم بايد چيزی عوض شه ... اين روزا سرم درد می گيره از فکرای بی نتيجه ... از آينده ی شغلی که هنوز تصوير روشنی ازش ندارم !


+ نوشته شده توسط ملیح در دوشنبه 15 مهر1392 و ساعت 23:16 |

اولين روز مدرسه خود را چگونه گذرانده ايد؟

بانام خدا ... صبح زود بعد از آماده شدن و پوشيدن لباس به کمک مادر عزيزم به همراه پدر گرامی به سمت مدرسه راه افتادیم ...به مدرسه که رسيديم ...جلوی درب ورودی پر بود از بچه و والدینشان ... پدر که مرا پياده کرد محو شلوغی مدرسه و مادر و پدر هايي که همه جا بودند از پدر غافل شدم ... بعد از چند لحظه به سمت پدر برگشتم که با هم به داخل برويم ...اما کسی نبود ... پدرم نبود !  بين همان شلوغی ها بدون اينکه من متوجه شوم با من خداحافظی کرده بود و رفته بود ... و من تا چند لحظه ناباورانه  به اطرافم نگاه می کردم تا به خودم آمدم وپذيرفتم که رفته است و با بغضی در گلو به سمت مدرسه رفتم ...

پ.ن :ديروز اولين روز مدرسه خواهر زاده ام بود ... پدر و مادرش سرکار بودند و وقتی فهميدم پدرم داوطلب شده تا خواهرزاده ام را به مدرسه ببرد ..با يادآوری آن خاطره تلخ مصرانه خواستم بگذارند من اين کار را بکنم تا تاريخ دوباره تکرار نشود


پ.پ.ن : خيلی منتظر بودم بچه ای گريه کند ..پا بکوبد... بگويد من از مدرسه بدم می آيد ..داشتم نااميد می شدم تا اينکه به کلاس رفتند ... يکی گريه کرد وپا کوبيد و باقی بغض ... اما باز نااميدم کردند با يک گيره سر کوچک گول خوردند و نيش هايشان تا بناگوش باز شد.




+ بالاخره پاييز هم رسيد ...يک سال ديگر بر بودن هايم اضافه شد


+ نوشته شده توسط ملیح در دوشنبه 1 مهر1392 و ساعت 13:46 |

- اوس کريم از اون جايی که همه ی کارهای شما از روی حکمت ِ... اگر يه بار ديگه که مصادف با سومين بارهم هست من از پرواز جا بمونم و پرواز سقوط نکنه بد جوری کلاهمون تو هم ميره... !

- يه بنده خدايی رفته بانک حساب باز کرده بعد نمی دونم با عقل ناقص خودش يا عقل ناقص کارمند بانک شماره موبايل منو داده ... حالا وقت و بی وقت بانک منو از ريزدريافت و برداشت هاش باخبر می کنه ... تا چند روز پيش نگرانش بودم حسابش داشت خالی می شد که پريروز هم حقوقش و هم اضافه کاری به حسابش واريز شد ... الان برام سوال ِ کجا کار می کنه ... خوب اضافه کاری مِيدن!

- فکر نمی کردم به اين زودی ها دلم برای اين خاطره ها تنگ بشه... تابستون بايد زودتر تموم شه :

توی اتاق استراحت نشسته بودم ... آبدارچی امد و با اکراه تمام ليوانهای کثيف ُ از روی ميز برداشت و برای شستن هرکدومشون فقط و فقط يه جرعه آب حروم کرد ...به اين شکل که ليوان مورد نظر زير آب برده می شد و بعد برعکس می شد و سرجاش قرار می گرفت...بعد از شستن ! ليوانها ..از جايی مخفی ... پشت وسايل کابينت پايينی ليوانی در آورده و با اسکاچ و مايع خوب به جانش افتاد و بعد دقيقا هفت بار آبکشی کرد و برای خودش چايی ريخت و خورد ...! اين بود همان دانشگاهی که بايد دانشگاه می بود ؟!

سر و کله زدن با بی شعورترين و بی ادب ترين دانشجو مهم نيست ... وقتی باران تازه زمين را شسته باشه و کنار پنجره ای با منظره ی گندم زار و درختان انار ايستاده باشی و باد صورتت را نوازش کنه.

- از اسمم بنا به حس وحال و علايق افراد برداشت های مختلفی شنيده بودم با تشکر از ارايشگرم  که به اين ليست اسم جديدی اضافه کرد ...مليکه !

- به گمونم يه پيرمرد با يه عبای سپيد ِ که توی اتاق سپيد ِ پر از سيم زير يه کليد برق بزرگ نشسته ... بعد هر روز کلی آدم ميان پيشش و اونم يکی از اين سيم هارو ميده بهشون ... تا حالا نتونستم تصور کنم اگر يه روز نباشه چی ميشه ؟! ... کريم جهان بخش سفيد کمرُ ميگم ... تعداد فيلم ها و سريال هايی که من ديدم و مسئولش نبوده کمتر از انگشتهای دست ِ!

- حسن ختام هم اين عكس

+ نوشته شده توسط ملیح در دوشنبه 18 شهریور1392 و ساعت 0:46 |

 

به خیالم دوستی حرمت داشت ... به خیالم نان و نمک میانمان حرمت داشت ... حرمتی که حرف نانوشته ات را سند می کرد ... که دست دوستی دادن ارزشش بیش از اینها بود...اما خیال بود ... نمی دانستم آنجا که پای پول در میان باشد ... همه چیز فراموش می شود که نه تنها انچه گفتیم فراموش می شود بلکه حرف های نزده سند می شود ... امروز که اثر انگشتم را بر روی کاغذ زدم ...هم خوشحال بودم و هم ناراحت ... خوشحال از جداشدن از کسانی که چشم تنگشان را تنها خاک پر خواهد کرد و غمگین از گذراندن زمانم با کسانی که باورم را زیر و رو کرده اند.

 

 

پ.ن : گفته بود به شوخی و به جد آنجا که منافعش در میان باشد ... از خواهر و پدر و مادرش هم خواهد گذشت ... انجا که حقم را ناحق کرد تازه فهمیدم از حرفهای آدمها نباید ساده گذشت!

پ.پ.ن : باید یادم بماند حساب بعضی ها از حساب دنیا جداست ... که هستند هنوز دوستی هایی که می شود به صداقتشان قسم خورد ... باید یادم بماند.

 

+ نوشته شده توسط ملیح در جمعه 18 مرداد1392 و ساعت 0:38 |

سردیِ

 هیچ حرف و نگاهی

نمی لرزاندم

پشتم به داشتن شان

عجیب

گرم است




پ.ن : فقط کافيست دوبار ..دوبار که حالتان خوب است ... اس ام اسی تمام معادلات قبلی تان را بهم بريزد .... آنوقت هميشه از صدای هر اس ام اسی خواهيد ترسيد !


 پ.ن : دختر كوچك خانواده شدن خوب نيست ... کوچک خانواده بودن خوب نيست ... اينجوری هر وقت درت روی پاشنه نچرخد ... هر وقت بغض کنی ... هر وقت بترسی ... جز نگرانی هايت ... کلی نگاه نگران پشت سرت خواهی ديد ...که غم آنها نيز به نگرانيت اضافه می کند ... اما دروغ چرا ... پشت داشتن , پشتوانه داشتن خيلی خوب است ... آنجا که پدرت حتی پای اشتباهاتت می ايستد... مادرت همه کار می کند که آرامش داشته باشی و خواهرت می بيند می خندی و می گويد هر وقت ناراحتی من کلی غصه ميخورم .


+ نوشته شده توسط ملیح در دوشنبه 7 مرداد1392 و ساعت 9:37 |

چند وقت پيش بود که ديدم آيبک از غش کردن هايش  نوشته وگفته بود برای هر چيزی غش می کند ... آزمايش امروزم باعث شد من هم به فکر نوشتن بيفتم ..حالا فکر نکنيد غش کردن مد شده است که همه می نويسند و راه به راه غش کنيد ... مثل پست قبل تاريخ اين جريان هم می رسد به نوجوانی ام ... آن زمان که زدن آمپول پنی سيلين ديگر برای سنم ايرادی نداشت ... راستش را بخواهيد دقيقا يادم نيست اولين بار کی غش کردم ... توی گذشت زمان ميان غش کردن های بيشمارم (مبالغه) گم شد و به ياد نداشتنش هيچ ربطی به حافظه ی خوب من ندارد... اما خوب يادم هست يک بار که از گلو درد و آبريزش های بی امان بينی خسته شده بودم با خواهرم  به مطب دکتر رفتم ... دکتر که آدم حاذقی بود!بعد از معاينه پرسيد : از امپول که نمی ترسی؟ و من بی هيچ درنگی گفتم نه ... اما گفتن نه, اصلا و ابدا باعث جلوگيری از غش نبود و من بلافاصله بعد اززدن آمپول کله پا شدم ... و پرستار فضول ماجرا بی هيچ مکثی دکتر را از قضيه باخبر کرد .. دکتر هم که تا حالا يا غش نديده بود يا با پديده غش مشکل شخصی داشت با دادی بر سر من که مگر از تو نپرسيدم که می ترسی يا نه , عصبانيتش را خالی کرد ... گرچه بعد از آن ديگر هيچ دکتری از ترسم نپرسيد و هيچ دکتری از غش کردنم تعجب نکرد اما من هميشه از اين قضيه ترسيدم که البته تنها به آمپول و خودم هم منتهی نشد ... مثلا موقع ملاقات مادرم بعد از عملش... يا بعد از پرو لباسم که يک ساعت و اندی طول کشيد ... يا توی مطب دندان پزشکی ... يا .... موردها زياد بودند اما من بعد از عکس العمل آن دکتر بی خرد و بعد از فهميدن اين قضيه که انگار تنها کسی که غش می کند منم .. تمام تلاشم را برای اتفاق نيفتادنش کردم .. مثلا قبل از پنی سيلين زدن من را در حالی که ليوانِ آبی اشباع شده از قند را سر می کشم می توانيد ببينيد... يا حواسم هست قبل از آنکه پرو لباسم به تراژدی تبديل شود از خياطم بخواهم مکثی کند ..يا لزومی برای ملاقات از همه ی بيماران نمی بينم ... يا همين امروز در حالی که بعد از گرفتن آزمايش خون خوب بودم و آماده ی رفتن , آزمايش دوم که برايش آماده نبودم داشت کله پايم می کرد که از دکترم خواستم چند ثانيه دراز بکشم و او هم قبول کرد و کار به آب قند نرسيد...خلاصه که اگر شما هم جز آن دسته هستيد که فشارتان هميشه ته جدول است , با آن کنار بياييد و يا می توانيد مثل آيبک جوانب منفی را کلا از ياد برده و همه ی هم و غمتان را بگذاريد برای روزی که در آغوشی رويايی غش کنيد.



پ.ن :خسته؟  نه , نيستم ... دلخور؟  شايد ... دلسرد؟  کمی ... اين روزها انگار که در دالانی بی انتها گام برمی دارم... گاهی در ميانه راه روزنی , نوری دلخوشم می کند ... اما باز رو که بر می گردانم ... منم و دالانی تنگ و تاريک و سرد ... کاش می شد کسی کمی دلخوشی ميهمانم می کرد.

+ يکی از اقوام که از ما دوره ...منو فاميل دور صدا می کنه ... اين نصيحتُ از يه فاميل دور قبول کنيد ... هيچ وقت با يه خر کار نکنيد ... اعتماد به نفستونُ از خود عرش به زيرفرش مياره !

+ نوشته شده توسط ملیح در سه شنبه 25 تیر1392 و ساعت 1:26 |

بچگی و نوجوانی ما مثل حالا نبود که میان فیلم ها و انیمیشن ها انتخاب زیادی داشته باشی ... اغلب انتخاب هایمان به همان برنامه های اندک تلویزیون خلاصه می شد که با توجه به برنامه های امروزی انصافا بهتر بود ... بعد هر کدام از ما با تعدادی بیشتر خاطره داریم ... برای دیدن بعضی ها لحظه شماری می کردیم ... یادم هست همان دوران نوجوانی بود که طنزی به اسم سیب خنده از تلویزیون پخش می شد ... بین طنزهای آن زمان جز طنزهای خوب بود ... خوب یادم هست که شیفته ی دو آیتم برنامه اش شده بودم ...در یکی از آنها که جواد رضویان نقش دکتری قلابی داشت و هر کاری می خواست با مریض می کرد و درآخر با خنده و بی حس پشیمانی می گفت : وای چه بلایی سرش اومد ... و اما آیتم دیگر...که  دقیق یادم نیست ... اما در پس زمینه کلی اتفاق در حال افتادن بود و بعد از گوشه صحنه رهگذری بی هیچ نقشی می آمد و می گفت من رهگذر الکی ام و یعد به آن طرف صحنه می رفت ... این ادم میان آن همه اتفاق نقشی نداشت اما همان نگاه خیره و عبورش و بی توجهی به آن همه اتفاق در حال افتادن از او کاراکتری دوست داشتنی ساخته بود ... اما چه شد که یاد این طنز و برنامه های کودکی افتادم .. از قضا بین این همه کاراکتر و شخصیت مورد علاقه ی من ، رهگذر الکی در زندگی ام واقعی شد ... روزهای اول حضورش ترسناک بود ... رفت و آمد چندین و چند باره اش ... نگاه خیره اش ... بی هیچ حرف و کاری ... کم کم با گذر روزها تعجب و بهت جایش را گرفت و بعد از آن اما حضورش عادت شد ، که حتی وقتی نبود  من و دوستم به هم می گفتیم ... امروز نیومد؟  ترس جایش را به عادت داد ...تا چند روز پیش .. که نزدیکی های خانه دیدمش ... از ترس اینکه مبادا جایی که زندگی می کنم یاد بگیرد گام هایم را آهسته کردم و او نیز هم سرعتش کم شد ...نگاه گاه بی گاهش به عقب می گفت بی دلیل توی این کوچه نیامده ... اواسط کوچه ایستادم و خودم را در حال صحبت با موبایل نشان دادم از پیچ کوچه که گذشت به سرعت خودم را به خانه رساندم ودر را بستم ... عادت دوباره جایش را به ترس داده بود ...


 


پ.ن : اینارو نوشتم که اگه تا چند روز بعد سربه نیست شدم بدونید کجا باید دنبالم بگردین!

پ.پ.ن : اوس کریم من به کارتون های دیگری هم علاقه داشتما ...شاهد هم دارم .. مثلا همین بابالنگ دراز عزیز.. دفعه ی بعد لطفا بیشتر دقت کن

+ از آقایون عزیز ، پسرای خوشتیپ ، مردای خوش بر و رو ... که بله رو گفتن ..شیرینی خوردن ... نامزد دارن ... عقد کردن ... عروسی کردن ...خواهشمندم لامصبا اون حلقه رو بذارید انگشتتون ... آخه نمی گید یه بنده خدایی می بینه دلش می خواد بعد خبر نداره که ...!

+ نوشته شده توسط ملیح در یکشنبه 9 تیر1392 و ساعت 15:44 |

بايد روزی برسد که روی گزينه "پست مطلب جديد" کليک کنم و بی هيچ درنگی و ترسی " تمام " بزرگی بنويسم و صفحه را ببندم و بی دغدغه دلتنگِ شما شدن بروم و پشت سرم را نگاه نکنم

بروم خيلی دورتر ... بشوم ... مرِيمی , نازنينی , سارایی ... هر کسی جز مليح ... بعد بنشينم برای غريبه ها ساعت ها و روزها و ماه ها از کسی بگويم که از ترس نگاه ها و قضاوت ها هميشه سکوت کرد ... کسی که خودش را پشت آنچه ديگران مجبور به بودنش کردند پنهان کرد ... بايد روزی برسد که از اين همه خفقان و ترس فرار کنم و از خودم بگويم ...


پ.ن : گاه جز رفتن انتخاب ديگری نيست , حتی اگر دل رفتن نباشد ... گاه بايد گذاشت و گذشت ...

+ نوشته شده توسط ملیح در دوشنبه 13 خرداد1392 و ساعت 9:51 |