تبليغاتX
امشب به قصه ی دل من گوش میکنی
امشب به قصه ی دل من گوش میکنی
سکوت گاه سرشار از ناگفته هاست...!
حال خراب

 

ابر دلم میل آفتاب ندارد

درد من ای نازنین!حساب ندارد

 

سر به کدامین حصار صخره بکوبد

رود بزرگی که هیج آب ندارد

 

خنده به لب خبره می شوی به نگاهم

خیره به چشمی که خواب و تاب ندارد

 

خنده ندارد شبی که خیس و برهنه است

خنده ندارد شبی که خواب ندارد

 

خانه ات آباد خیره ای که چه؟!چشمت

چاره برای من خراب ندارد

 

خواستم از دست خویشتن بگریزم

حیف,دلم حق انتخاب ندارد!!

 

 

پ.ن:.......

....................

دیگر از شکوه هم خسته ام!!!!

|+| نوشته شده توسط ملیح در شنبه 9 آبان1388 ساعت 23:5 |

دنیای من
دنیایم نه به سفیدی برف است

ونه به سیاهی پرهای کلاغ

دنیای من نه خوب است و نه بد...

دنیایم شاید خاکستری باشد....

از همین روست که دیگر ناآرامی ها بی قرارم نمی کند و شادی ها مرا در بر نمی گیرد!

از همین روست که گاه که می شنوم از تو....از او...دیگر به هم نمی ریزم

چون باور کرده ام که هیچ چیز سفید سفید نیست

همان طور که سیاه نیست...!

28|365 ||| golden rain / .bella.

پ.ن:دلم را که به آسمان سپردم

هواشناسی اعلام کرد:بارش باران تا مدت نامعلومی ادامه خواهد داشت...

 

پ.پ.ن :به تقویم نگاه میکنم

یک سال دیگر بر بودن هایم اضافه شد!!!

تولدم مبارک...

 

|+| نوشته شده توسط ملیح در چهارشنبه 1 مهر1388 ساعت 18:42 |

مگذار
می دانم که عشق

             گزارش نیست

اما تا نفهمم در اختیارم نیستی

و تا در اختیارم نباشی

به تمامی دوستت نخواهم داشت

مگذار خاموشی و

               فراموشی

                                   قوافی مرده ی شعرم باشد

چیزی بگو!

 

پ.ن:شب اجابت دعا

شب خیسی چشم و نجوا با او

شب خواستنهاست

....

کنار نجواهای عاشقانه ات ما را از یاد نبر...

 

 

 

                             

|+| نوشته شده توسط ملیح در شنبه 21 شهریور1388 ساعت 0:45 |

تبسمی طولانی

من زير آسمان بلند هستم ...
راه مي روم ...نفس مي كشم.

من اين روزها زياد دلم ميگيرد...
حس مي كنم كه در اين لحظه ناشناخته ترينم

عادت مي كنم به تنهایی...
كنار مي آيم با بودن ...
طي مي كنم با زندگي...
گذر مي كنم از اتفاق ...

دلم فرياد مي خواهد و يك سكوت عميق و تبسمي طولاني...
 
 
 
 پ.ن:میان دیروز وامروز سردرگمم

گذشته رهایم نمی کند

لعنت به نوستالژی

 

پ.پ.ن:بالاخره وقتش رسید

اگر چه خیلی طول کشید

برام دعا کنید....


|+| نوشته شده توسط ملیح در چهارشنبه 28 مرداد1388 ساعت 23:36 |

خواب
حکمم از زمین رها شدن نبود

سرنوشت من خدا شدن نبود

از هزار چوب خیزران یکی

در قواره ی عصا شدن نبود

وز چهل در طلسم قصه ام

هیچ یک برای واشدن نبود

گیرم استخوان به نیش هم کشید

سگ به جوهر هما شدن نبود

تو در آیینه"شما" شدی ولی

با منت توان "ما" شدن نبود

آری اشنا شدن هم از نخست

جز به خاطر جداشدن نبود

 

                                                   حسین منزوی

 

پ.ن:با لالایی هایت به خواب رفتم

خوابی گاه شیرین و گاه تلخ...

و تو برایم خواندی و من هر لحظه بیش تر و بیش تر به لحن صدایت عادت کردم

روزها گذشت .....و من در خواب....

هر چند گاه کابوس ها آزارم می داد...هر چند گاه با نوازش هایت  خواستی بیدارم کنی

اما من همچنان در خواب غرق بودم

گوش سپرده بودم به لالایی هایت

اما.....زمان گذشت و وقت بیداری شد

و بیدارم کردی...هر چند سخت...هر چند شکننده....اما بیدار شدم

لالایی هایت را در مخزن خاطراتم پنهان کردم

و یادت را به باد سپردم...

حال بیدار بیدارم....اما با جای سیلی ات روی دلم چه کنم....!

 

|+| نوشته شده توسط ملیح در دوشنبه 29 تیر1388 ساعت 12:5 |

روز مبادا!


وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه بایدها...
مثل همیشه آخر حرفم
وحرف آخرم را
با بغض می خورم
عمری است
لبخندهای لاغر خود را
دردل ذخیره می کنم:
باشد برای روز مبادا!

اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هرچه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند؟
شاید
امروزنیز روزمبادا
باشد!


وقتی تونیستی
نه هست های ما
چو انکه بایدند
نه بایدها...

هرروز بی تو
روز مباداست!

                                           "قیصر امین
پور"

 

پ.ن:به خودم میگویم امروز دیگر باید شروع کنم

نگاهی به کاغذ و قلم می اندازم...طرحهای بی روح و مرده

 بی حرکت می ایستم

می دانم چه می خواهم اما نمی توانم

عبور بی امان ثانیه ها را دنبال می کنم

امروز نیز گذشت و من به امید انکه شاید فردا بتوانم....

 

پ.پ.ن:مدتی است چشم به صفحه ی مانیتور دوخته ام

شاید منتظرم معجزه ای شود تا کلمات اینگونه از من نگریزند

اما هیچ اتفاقی نمی افتد....

در این دنیای سنگی و سیمانی دیر زمانی است که معجزه ای رخ نمی دهد...!

حرفی نیست...تکرار حرفهای تکراری جز خستگی روح ثمری ندارد...!

 

 

 

|+| نوشته شده توسط ملیح در شنبه 2 خرداد1388 ساعت 1:36 |

باران
 

وقتی دلم به سمت تو مایل نمی‌شود
باید بگویم اسم دلم ، دل نمی‌شود
دیوانه‌ام بخوان که به عقلم نیاورند
دیوانه‌ی تو است که عاقل نمی‌شود
تکلیف پای عابران چیست؟ آیه‌ای
از آسمان فاصله نازل نمی‌شود
خط می‌زنم غبار هوا را که بنگرم
آیا کسی زِ پنجره داخل نمی‌شود؟
می‌خواستم رها شوم از عاشقانه‌ها
دیدم که در نگاه تو حاصل نمی‌شود
تا نیستی تمام غزل‌ها معلّق اند
این شعر مدتی‌ست که کامل نمی‌شود

 

پ.ن:چه دلپذیر است لمس دقایق با تو بودن

حتی اگر .....!!!

پ.پ.ن:و چه زیبا گفت سهراب که چشمها را باید شست

باران حضورت غمهایم را شست

بعد از این جور دیگر می بینم....!

|+| نوشته شده توسط ملیح در پنجشنبه 10 اردیبهشت1388 ساعت 2:53 |

آتش و دریا
من با عشق آشنا شدم
و چه کسی اینچنین اشنا شده است...؟؟
هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود
هنگامی لب به زمزمه گشودم,که مخاطبی نداشتم
و هنگامی تشنه ی آتش شدم
که در برابرم دریا بود و دریا و دریا....!!!
 
پ.ن:این روزها بهتر از هر کسی نقش بازی می کنم
طوری که خودم نیز دارد باورم می شود!!!
اما نمی دانم چرا نقش های گریه کن فقط به من می رسد
ببخشد.....خدایا می شود ما را در جای دیگری هم امتحان کنید
قول می دهیم انچنان خوب نقش بازی کنیم
که اسکار بگیریم......!
 
|+| نوشته شده توسط ملیح در پنجشنبه 13 فروردین1388 ساعت 1:8 |

بهار
به اطراف که نگاه می کنی متوجه تغییرات می شی

دقت زیادی نمی خواد

شکوفه های درخت های کنار خیابون...ماهی های کوچیک و قرمز توی مغازه ها...حتی لبخند شیرین اون بچه ای که دستش پر از پلاستیک های رنگارنگه!

همه می گن یه سال دیگه گذشت...باورش سخته انگار همین دیروز بود که همه با هم پای سفره هفت سین نشستیم و یا مقلب القلوب خوندیم

انگار همین دیروز بود که به خودمون قول دادیم برای روزهای بهتر,روزهای جدید

چه قدر زود گذشت......تو این مدت خیلی ها اومدن...خیلی ها هم ناخواسته رفتن

چقدر شاد شدیم با دیدارهای تازمون و چقدر اشک ریختیم واسه رفتن عزیزامون

اما گذشت....خوب یا بد....زشت یا زیبا.....

یه سال بزرگتر شدیم...یه سال...چقدر تو واژه سهل و کوتاه به نظر می آد....

به عقب که نگاه می کنم ....امسال خیلی چیزهارو دیدم که قبلا ساده از کنارشون رد می شدم...گاهی سعی کردم متفاوت ببینم....بشنوم یا حتی دیده شم

دفتر خاطرات امسال و دیگه باید آروم آروم بست....یه شروع جدید با آرزوها و نگاه های جدید

با امید به اینکه بتونیم از لحظه هاش نهایت استفاده رو بکنیم و  حداقل خودمون از خودمون راضی باشیم....

|+| نوشته شده توسط ملیح در جمعه 23 اسفند1387 ساعت 1:19 |

راه سوم
چه تنگنای سختی است!

یک انسان یا باید بماند یا برود

و این هر دو,اکنون برایم از معنی تهی شده است

و دریغ که راه سومی نیست

                                        _ شریعتی_

 

پ.ن:به چشمم بود

اگر چه گاه از بالای آن می نگریستم

و به خودم می قبولاندم که می شود بدون ان دید

اما تو و امثال تو باعث شدید بفهمم که باز اشتباه کردم

مغزم را سوراخ کردم و عینکم را به چشمم پیچ و مهره کردم

تا هیچ گاه خیال برداشتنش را نکنم

بعد از این همیشه از پشت شیشه ی سیاه عینک بدبینی ام دنیا را می نگرم

 

پ.ن:دیروز دوباره پرسیدی آخرش که چی؟

خسته و بی رمق گفتم از من نپرس

تو بهتر از هرکسی نظرم را می دانی

و از ان زمان تا کنون از خودم می پرسم اخرش که چی.....

 

|+| نوشته شده توسط ملیح در پنجشنبه 3 بهمن1387 ساعت 23:45 |

دلم گرفته
دلم گرفته

دلم عجیب گرفته است

و هیچ چیز

نه این دقایق خوشبو,که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش,

نه این صداقت حرفی,که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست

نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند

و فکر می کنم

که این ترنم موزون حزن تا ابد

شنیده خواهد شد...

 پ.ن:چقدر سخت است هماهنگ شدن با یک گروه

از هر چه کار گروهی است بیزار شدم...

 

پ.پ.ن:خیالی نیست...تو اینگونه خوش باش

بازم هم بگو...و شک نکن نشنیده دروغهایت را باور می کنم..!

|+| نوشته شده توسط ملیح در یکشنبه 26 آبان1387 ساعت 23:57 |

شب قدر
 

در مرداب گناهانم دست و پا می زدم

جانباز اسیری پشت تریبون فریاد می زد:راه شهدا را ادامه دهید

زنی پشت سرم می گفت:پستش چیست....او هم یکی از این حاج آقاهاست...

و من  در  فکر سنگینی گناه کوله بارم

مرد فریاد می زد

و زن......!

 

پ.ن:بزرگترین و بهترین هدیه را از خودت می خواهم

تقصیر من نیست هم زمانی شب های نزول رحمتت و تولدم

هدیه ام را فراموش نکن....که سخت محتاجم.....

 

پ.پ.ن:تازگی ها عجیب از خودم فرار می کنم

در جدالی بی امان بین عقل و دل

گاه مغلوب و گاه غالب

تازگی ها بی آنکه بخواهم دیگران را می رنجانم

و خود بیش از همه می رنجم

از خودم فرار می کنم

و خودم را سخت سانسور می کنم

|+| نوشته شده توسط ملیح در یکشنبه 31 شهریور1387 ساعت 1:39 |

ماه خدا
این روزها چقدر نزدیکی

نزدیکتر از رگ گردن

این روزها که بی بهانه

به دلم سر می زنی

پرم از عشقی پاک

سخنت را شنیدم

و براستی که تو سمیع و بصیری

امده ام به میمانی ات

و تو ای بهترین پذیرایم باش..

.....

اللهم ادخل علی اهل القبور السرور

اللهم اغن کل فقیر

اللهم اشبع کل جائع

اللهم اکس کل عریان

اللهم اقض دین  کل مدین

اللهم فرج عن کل مکروب

اللهم رد کل غریب

اللهم فک کل اسیر

اللهم اصلح کل فاسد من امور المسلمین

اللهم اشف کل مریض

اللهم سد فقرنا بغناک

اللهم غیر سوء حالنا بحسن حالک

اللهم اقض عنا الدین و اغننا من الفقر انک علی کلشی قدیر

امین

|+| نوشته شده توسط ملیح در شنبه 16 شهریور1387 ساعت 17:11 |

زیبا

بس کن بخواب پنجره ای وا نمی شود                                           

اهل دلی به فکر دل ما نمی شود

 

قدری بخند گریه برای تو خوب نیست

با اشک درد عشق مداوا نمی شود

 

بس کن چقدر خیره به امواج می شوی

دریا که مثل چشم تو زیبا نمی شود

 

چشمان من خلاصه ای از اشکهای توست

چشمم بدون اشک تو معنا نمی شود

 

بس کن بخواب عمر که دست من و تو نیست

این لحظه ها دوباره شکوفا نمی شود

 

بس کن بخند گریه برای تو خوب نیست

مانند خنده های تو پیدا نمی شود

|+| نوشته شده توسط ملیح در شنبه 29 تیر1387 ساعت 1:46 |

قصه ی دیروز
دوباره تاریخ تکرار می شود

این منم!

همان زخمی دیروز و زخم خورده ی امروز

دوباره منم

با نگاهی که در نگاه دیگری خلاصه است

با قلبی که نمی دانم کجا و کی از من ربود

با دستی که بی تاب گرمای دستانش است

اما نمی دانم چرا

باز این لب ها  سخن نمی گویند

چرا خواهش دل را می بینند و بی توجه از کنارش می گذرند

می خواهم بگویم

بگذار هر کس هر چه می خواهد بگوید

بگذار به عشقم بخندد و با تو بودن را رویای پوچ من بنامند

اما من همیشه پرم از عشق زیبای تو عزیز دل...

|+| نوشته شده توسط ملیح در دوشنبه 13 خرداد1387 ساعت 21:25 |

و به راستی چه درمانده اند

 آنان که چشم تنگشان را به پنجره روشن و آفتابگیر کلبه کوچک دیگران دوخته اند...

            

پ.ن:

آنقدر دروغ به هم بافتم

که پیرمرد کاموا فروش میلیونر شد..!!!

|+| نوشته شده توسط ملیح در دوشنبه 9 اردیبهشت1387 ساعت 19:43 |

روز نو
بهارتان پر از شکوفه های خوشبختی

و ساز دلتان پر از نغمه های کامیابی باد...

 

پ.ن: بهار و کارتون و اسباب کشی

من و خستگی و دید و بازدید

رویش هر آنچه زیباست در فکر و ذهن و دلتان

|+| نوشته شده توسط ملیح در یکشنبه 4 فروردین1387 ساعت 18:7 |

ولنتاین
شهر پراست از ازدحام ..

همه در جستجوی زیباترین و درخورترین هدیه برای ابراز عشقشان

و چه فرقی می کند که امروز را فراموش کنی!

وقتی من هر روز. برایم روز توست

|+| نوشته شده توسط ملیح در جمعه 26 بهمن1386 ساعت 2:50 |

 

ديروز تمام دلخوريهاي امروزم را خاك كردم

تا حداقل فردا را شاد باشم ...!

 

پ.ن:

آسان است دل شكستن

آسان است نديدن اشتباه هاي خود

و چقدر آسان است متهم كردن ديگران

و تو خوب از عهده اش برآمدي

چون هميشه هيچ كس را جز خودت نديدي

نگرانم از آن روز كه همه را از خود براني.....

 

 

|+|

ماه من
                                                                                   

دیشب تمام آسمان را سند زدم                                                      

  سیاره و ستاره ها از آن تو

من نیز سهم خودم را گرفته ام

                            یک ماه کوچک محتاج  نور!!

|+| نوشته شده توسط ملیح در پنجشنبه 3 آبان1386 ساعت 10:3 |