باور کن
حسرت شانه ی گرمت
به دلم مانده
وقتی خسته از یک روز کاری
به جاده می زنم

پ.ن : آخر زمان است بی شک وقتی که کل زمان استراحت ، همکاران مردت در مورد رژیم غذایی شان و راههای رسیدن به اندامی چون باربی صحبت می کنند .. و کسی که شکمش کمی جلوتر از خودش بود به شدت مورد نقد و تخریب شخصیت توسط باقی قرار می گیرد ... !
قبل ها ،خیلی قبل ها که همه نمی دانستند علم بهتر از ثروت است ! یک عده ای از قافله عقب ماندند و درس نخواندند ... بعدها که این گروه نیز متنبه شدند و تصمیم گرفتند درس بخوانند ... درست یا غلط از دیگران جدایشان کردیم ... فرستادیمشان نهضت سوادآموزی تا آن ها نیز از غافله ی عمر عقب نمانند ..خوبیش این بود که نه اجباری بود و نه طمعی ... تنها علاقه بود برای کسب علم ... این روزها همان قصه به شکلی دیگر دارد تکرار می شود ... این بار اما نه مدرسه که در دانشگاه ... عده ای که فهمیدند ثروتشان با داشتن مدرک بالاتر بیشتر می شود ... دوباره آستین همت بالا زدند و وارد دانشگاه شدند ... این بار اما جدایشان نکردیم ... آنها که می خواستند یاد بگیرند با آنها که می خواستند مدرک بگیرند کنار هم گذاشتیم ... بعد انگار که یادمان رفت اصل قصه چه بوده ...یادمان رفت علم بهتر بود ... که عده ای هر چند اندک آماده بودند یاد بگیرند ... بعد نمره ملاک شد ... معدل اصل شد ... پارتی الزام شد ... راهروهای دانشگاه پر شد از دانشجویانی که فقط برای مدرک آمده بودند ... بعد متقاضی زیاد شد و دانشگاه کم ... دانشگاه ها را زیاد کردیم ... هرجایی گلی ، بوته ای، رودی سبز شد ساختمانی علم کردیم و نام دانشگاه گذاشتیم ... بعد پارتی شد معیار انتخاب کادر آموزش ... بعد همان دانشجوها با کادری که برای جذب بیشتر منابع دست به هر کاری می زد عجین شدند... انتخاب واحد به روز امتحان رسید ... ساعت کلاس ها به حداقلش ... نمره حق دانشجو شد ... استاد هم ...
لرزش های این سیستم شروع شده است ... کی فرو بریزد معلوم نیست !

پ.ن : شبیه تو حرف می زند ... شبیه تو می خندد ... شبیه تو مرا بهم می ریزد ... کسی که فقط کمی شبیه توست !
پ.پ.ن: دلم برای این اردیبهشت تنگ خواهد شد ... وقتی برود و عطر بهارنارنج ش را ببرد ...وقتی نیست که خستگی هایم را پشت در خانه جا بگذارم و مست بوی بهارنارنج از کوچه ی بهار بگذرم ... اردی بهشت بوی عشق می دهد.
به خیالم
بی هیچ چشم داشتی
حاجت روایم کرده بود
نگاهم که به ضریحش افتاد
تازه فهمیدم
دلم را گرو برداشته بود

پ.ن : اسمش را نمی دانستم ... پُرسان پُرسان از خادمین حرم سراغ جایی که رفته بودم گرفتم ... گوشه ی ورودی روی تابلو نوشته بود دار الاجابه ...
نود و یک را با کلی آرزوی خوب شروع کردم ... نود که داشت تمام می شد ... دفتر غصه هایم را بستم و دنیا دنیا شادی آرزو کردم ... نود و یک برای دل زخم خورده ام ، خوب بود ... گرچه گاه و بیگاه نیشتر خاطره های تلخ آزارم می داد ... اما باز گوشه ای، دلخوشی ، لبخندی ، آرامشی برایم داشت ... نود و یک بهترین هایش را برای انتهایش گذاشت ... آنجا که یاد گرفتم ..بگذرم ، بخندم ، بخندانم ... نود و یک برای من دوباره ایستادن بود با کمک او ... دوباره برگشتن بود به او ...حالا با دلی آرام و پر امید ... دفتر نود و یک را باید ببندم ... سلام بر نود و دو

پ.ن : آرزویم برای خودم و خودتان دل خوش و لب خندان و دوری از چشم بد و تن سالم است ... عیدتان مبارک
عکس نوشت : عضو جدید زندگی ام است ... هنوز آنقدر ها به هم خو نگرفته ایم ...من از او می ترسم ،او از من ...اما قرار گذاشته ایم دوست های خوبی شویم
آدم دوستی های سریع نیستم ... که زود با کسانی که نمی شناسم جور شوم ...آدم دوستی های بین راهی نیستم ... همسفرهایم را همیشه ندید می گیرم ... که آخر هم کلامی مان پرسیدن ساعت و غرولند تاخیر و نرسیدن به مقصد است که آن هم من شروع کننده اش نیستم ... مثل همیشه هندزفری را توی گوشم گذاشتم و از پنجره به بیرون زل زدم ...کمی که گذشت پرسید: زیاد در این مسیر رفت و آمد می کنید؟ نگاهش روی غذایش بود ، فکر کردم اشتباه شنیدم که دوباره تکرار کرد. گفتم : بله ... گفت: می دانی بهترین جای این هوایپما نشستی ... گفتم :نه ..از مکش پره ها و ارتعاشات چیزی گفت که حرفش را ثابت می کرد، سری تکان دادم و با خودم گفتم خب که چی ... من دقیقه ی 90 با پارتی بلیط گرفتم که اینجا نشستم و تازه سرم نسبت به باقی پروازها بیشتر درد می کند... سرم را کردم توی گوشی که بس کند ...استرس و نگرانی دوباره آمد سراغم... چند دقیقه ی بعد گفت : می خواهی جمله ی مثبت بشنوی ، بعد اس ام اسی از توی گوشی اش خواند ...با خودم گفتم : جمله های مثبت زیادی نیاز دارم بشنوم ... شروع کردم با گوشی کتاب خواندن ، امان از این خط ها و زاویه ها... دوباره پرسید : می دانی خوشبختی یعنی چه ... گفتم : خوشبختی ..هه ... مگه تعریف داره ... گفت: خوشبختی هر کس به خودش بستگی داره،پول ،شغل ، دانش ..اینا هیچ کدوم خوشبختی نمیاره .. فقط به خودت بستگی داره... انگار داشت ذهن مرا می خواند .. گفتم خوشبختی یعنی آرامش ... آرام که باشی خوشبختی ... با لبخندی حرفم را تایید کرد...کتاب هنوز جلوی رویم باز بود ... گفت قانون 10 به 90 را شنیده ای و گفت : فقط 10 درصد حوادث و اتفاقات زندگیمان غیرقابل کنترل و از عوامل بیرونی است، بقیه اش را تصمیمات خودت می سازد .. باز هم داشت جواب نگرانی هایم را می داد، اصلا چرا باید این ها را می گفت .. کتاب را که بستم گفت : شنیدی برای حروف الفبای انگلیسی عدد تعریف کرده اند ..که 1 شده a،2 شده b ، و تنها کلمه ای که 100 شده ،نگرش بوده ... کمی که گذشت ، هندزفری را هم از گوشم در آوردم وتا آخر سفرحرف زدیم...من از دغدغه هایم گفتم ،او از تجربیاتش ... او گفت من شنیدم من گفتم او شنید ...هواپیما که نشست حالم خوب شده بود .. غصه هایم را انگار آن بالاها با حرف های یک غریبه جا گذاشته بودم ... گاهی باید همسفرهایت را جدی بگیری شاید فقط به این دلیل آمده اند که آنچه می خواهی بشنوی بگویند و بروند.

پ.ن : خدایا ... شکرت
فرصت های زندگی ام
چون زیرنویس های تبلیغاتی ِ جعبه ی جادویی
با حاشیه ای کوچک و سرعتی عجیب
در کادر بزرگ دغدغه هایم
می آیند و می روند
و من
محو آشفتگی صحنه ها
یا نمی بینمشان یا چند خط آخرشان را به بدرقه می نشینم

پ.ن:مردها
همچون مشکلات سی ا سی ، اقتصادی اند
می توان در تاکسی، صف نانوایی ، جمع های دوستانه
ساعت ها درباره شان صحبت کرد
اما امید به بهبودشان بسی بی فایده است !
پ.ن : هیچ وقت نتوانستم چیزی ببافم ... یا آنقدر شل بافتم یا سفت ... هیچ وقت زیر و رو را تشخیص ندادم ... هیچ وقت زمستان فصل عاشقانه هایم نبوده ... اما اگر بود برای به رخ کشیدنش ... شال میخواستم ... شالی بلند ِ بلند ... گرم ِ گرم ... این زمستان سوز عجیبی دارد !
قشنگترین لحظه های باتو بودن را
با فشردن دکمه ای ثبت کردم
اما
چه حیف
تو را کم شنیدم

پ.ن : عادت داشت همیشه با دوربینی در دست لحظه ها را ثبت کند .. مهم نبود بچه خواب بود یا بیدار ... بی قرار یا خوشحال ...خسته یا سرحال ... همیشه به تماشایش می نشست و می گفت بعدها همه ی این ها خاطره می شود ... چند روز پیش داشتم فایل های قدیمی و بی استفاده را پاک می کردم ... توی یکی از آن فولدرهای قدیمی پر بود از فایل هایی از خواهر زاده ام ... باورش برای خودم هم سخت بود که این بچه تا این اندازه شیرین و معصوم بوده ... یادم رفته بود دی دیل (دایی ) گفتنش ... شعر خواندنش از روی تبلیغ های تلویزیون ... قصه های من در آوردیش ...بی شک اگر عکس ها چاییِ لب دوز و لب سوز باشند ، فیلم ها شیرینی کنار چایی اند ...
عکس نوشت : مدام به دایی می گفت مرا ببر پیش ملی ... به یاد ندارم از اقوام وآشنایان نزدیک کسی هیچ گاه اسمم را کامل گفته باشد ...اکثریت ملی صدایم می کنند و تعداد کمی ملیح ... اما این بچه ... با آن صدایش ... آنقدر شیرین ملی می گوید که هر بار صدایم می کند انگار نامم را برایم اولین بار می شنوم ... این فندق مرا رام خودش کرده .
ادامه مطلب
¤ نوشته بود :" محقق سعی کند طرح تحقیقش را به صورت پرسش آغازی که به دقیق ترین وجه ممکن پاسخگوی آن چه که او در طلب دانستن ، آشکار کردن و بهتر فهمیدن آن است ، بیان کند " اما باور کنید تا آخر کتاب هیچ اشاره ای به کسی که علاقه ای به انجام تحقیق نداره نکرده بود ...!
¤ از خوبی های قرار گرفتن اتاقت تو شمالی ترین قسمت خونه با پنجره ای که به علت نداشتن عایق مناسب زمان باران های شدید چکه می کنه اینه که ... وقتی صحبت از زندگی عشایر و کوچ نشینی زمستان میشه کاملا موضوع ُ درک می کنی ...!
¤ خیلی خوبه وقتی از کسی متنفری ، اون شخص هم همین حسُ نسبت به تو داشته باشه ... اینجوری از عذاب وجدان تنفر خلاص می شی .. البته این حس اگه در مورد کسایی که دوسشون داری هم باشه خیلی خوبه ... !
¤ شب با صدای بارون می خوابی ...صبح که بیدار میشی هوا مه گرفته س ... ظهر برف میاد .. بعد از ظهر ابری میشه ..شب دوباره بارون میاد .. هواشناسی میگه فردا آفتابیه ... میشه عاشق این شهر و هواش نشد ؟!
¤ نشسته ام روبروی تلویزیون ... گوینده ی اخبار با بغضی در گلو از آمار بالای بیکاری در کشورهای اروپایی میگه ... بعد از چند دقیقه برادرم با نگاهی متفکر سمت من برمی گرده و میگه : ملیح ، نمی دونستم توام خارجی هستی ...!
¤ آخرهای پاییز که میشه باید بری یکی از این واکسن های آنفولانزا بزنی ... بعد زمستان که شد توی اتاقت که با قطب چند درجه اختلاف داره با تی شرت باشی ... از حمام بدون لباس بیرون بیای .. موقع بیرون رفتن کم لباس بپوشی ..دستکش هایت را ته کمد بندازی ... چترتو گم کنی ... باید بگذاری سردت شه ... اگر سردت نشه دیگر خوردن هات چاکلت مزه ای نداره ... دیگر نمی فهمی شوفاژهای اتاق چه تکیه گاه خوبی هستند... دیگر خوابیدن زیر پتو نمی چسبه ...دیگه گرفتن دست گرم ش برات صفایی نداره ... همه ی این لذت ها را هم بگذاری کنار نمیخواهی بفهمی چه قدر می شه به این واکسن ها اعتماد کرد...؟!

عکس نوشت : بیست و سه سالگی یعنی هنوز کلی وقت داری برای شاد بودن ... برای خندیدن ... تولدت مبارک غزل
پ.ن : قالبم بی هوا بهم ریخته ... این قالب مال خیلی سالِ پیش است ... خیلی هاتان تابه حال ندیدنش .. اما برای من پراز خاطره است ... نوستالژی دارد عجیب
"دوستت دارم"هایت
گر چه دلم را نلرزاند
اما میدانم
اگر نبود، یک پای احساسم می لنگید

پ.ن : همه ی آدم ها پشتوانه می خواهند ...که دلشان به یک چیزی گرم باشد ... که ورای ارزشش ، باید همیشه باشد ...همیشه ... یکی از آن ها حس دوست داشته شدن است... من از این که روزی پشت احساسم خالی شود ترسیده ام ... و پشتم به آنهایی که مرا برای خودم دوست داشتند گرم بوده ... آنهایی که بی توجه به احساس من همیشه آن دورتر ها ایستاده بودند ... آنها که گرچه عاشقی نمی دانند اما ، هستند ... هستند تا من یادم نرود چقدر دوست داشته شدن زیباست ... که گاهی حتی شنیدن دوستت دارم از زبان کسی که هیچ حسی به او نداری چقدر آرامت می کند ... این آدم ها باید باشند ... هر چند دور.. هر چند کم...اما باید باشند
خواهری* دارد خیر و شر را از برادرم سوال می کند .. یکدفعه برمی گردد سمت من و می گوید ... ملیح یادت ِ یه کتاب داستان داشتیم ..داستان خیر و شر داشت .. من و خواهر* هم زمان با هم ... واااای آره ..خواهر میگه قصه ی عروس و مادر شوهر یادتون هست؟ .. من و خواهری ... آره ، آره .. از خواهر می پرسم اون کتاب اسمش چی بود .. همون که یه مرغی داشت که می دزدیدنش ...بعد همه جا دنبالش می رفت ... اصلا کتابش کجاست ... خواهر می گوید دزد و مرغ فلفلی ..حتما مامان داده به کسی ... یکدفعه برادرم با کتابی بزرگ می آید .. چشمهای هرسه تامون برق می زند .. وای این کتاب ... همان کتابی بود که خیر و شر داشت .. برادرم بین کتاب های قدیمی پیدایش کرده بود و جلدش کرده بود ... با ذوق مثل گنجی بازش کردیم .. صفحه ی اولش خواهری اسم هر سه تایمان را نوشته بود .. برادرم آن موقع ها نبود ..بعدها که می خواست جلدش کند اسم خودش را کنار اسم ما اضافه کرده بود ... با هم کتاب را ورق می زدیم و به قصه های مشترکمان که می رسیدیم با ذوق برای هم تعریف می کردیم .. من: اسمش چه بود ... خواهری: یک خشت هم بگذار رویش ... خواهر :گربه و موش یادت هست .. من: آره یادمه ..خواهری:قصه هایش نقاشی هم داشت ...من: آره ببین ... وسطهای کتاب به جلد نوار کاست روباه دم بریده می رسیم ..چقدر خاطره داشتیم از این روباه شیطون ... کودکی ما سه تا پر بود از قصه ... پدر خیلی کم قصه می گفت نه بلد بود و نه وقتش را داشت ... جای قصه هایی که بلد نبود را این کتاب ها پر می کرد ...از همان کودکی باعث شد خواندن را دوست داشته باشم ... آن زمان ها با پدر به نمایشگاه کتاب می رفتیم و هر بار با خورجینی پر از کتاب بر می گشتیم ...یا دوست پدر که همیشه برایمان کتاب هدیه می آورد... کتاب ها بهترین هم بازی زندگی آپارتمان نشینی مان بود ... بیخود نیست حالا هم به ویترین همه ی مغازه های کتاب فروشی با حسرت نگاه می کنم ... حالا که اغلب کتاب هایم دیجیتال شده است .. مدت هاست لذت گرفتن کتاب در دست ...بوی کاغذ های نو ... ورق زدن هایش .. خط کشیدن زیر سطرهایی که باید قاب گرفت ... تا کردن صفحه هایی که باید چند بار و چند بار خواند همه را از دست داده ام !

*خواهری : ابجی بزرگه ...خواهر : آبجی وسطی :)
پ.ن :این شعر زیبا از همان کتاب (قصه های تازه از کتاب های کهن ) تقدیم به آنهایی که از آن بالا راحت قضاوت می کنند ..
ادامه مطلب
توی سرم غوغایی برپاست
به گمانم
اجدادم از خواب برخاسته اند
با چکش هایشان ضرب گرفته اند
من اما رقص عاشقی نمی دانم
من زیر صدای چکش و قلم هایشان
خُرد می شوم
میدانی به گمانم
من در زندگی قبلی ام
زیر دست یکی از اجدادم شکل گرفته ام
در کوره اش سوخته ام
با انبرهایشان تنم خراشیده شده
با فرود چکش اش درد کشیده ام
با صدای ضربه هایش ناله کرده ام
شده ام گلدانی.. تُنگی ..سینی ای
بر روی تاقچه ای غبار گرفته
در خانه ی پیرزنی تنها
که نامش را سالهاست از یاد برده
و تنها دلخوشی اش
خیره ماندن از پنجره به کوچه ای است که سالهاست هیچ عابری از آن نگذشته است
وگرنه اینهمه درد ... اینهمه فریاد ... اینهمه بغض
از کجا آمده است ؟!

پ.ن : هندزفری توی گوشم ... آهنگ ها را یکی یکی جلو می زنم ... درد من از زبان هیچ کدامشان خوانده نشده است... درد من همینجاست ... میان سینه ام ... مابین گریه هایم به اراجیفشان می خندم ... کاش همه ی درد ها به همین سادگی بود !
یاییز را دوست دارم ..اما نه مثل خیلی ها برای برگ ریزانش ... پاییز را برای باران هایش دوست دارم و بازی رنگ هایش ... صدای خش خش برگها زیر پای عابران برای درخت ها زیبا نیست .. درخت که باشی درد دارد شنیدن خرد شدن تکه هایی از وجودت در خزان عمرت ... رفته بودم بازی رنگ ها را ببینم ... دیشب باران زده بود و برگ ها خیس بودند ...آرام آرام راه می رفتم تا درخت ها را بیدار نکنم ... سخت است به یادت بیاورند چه از دست داده ای ...

پ.ن : بعد از مدتها حس کردم زنده ام ...
پ.پ.ن : راستی نمی خواستم نگرانتان کنم ..اما اینجا تنها جاییست که می توانم خودم باشم
عکس نوشت : نشانش کردم ... برای با تو رفتن ...
ادامه مطلب
این منی که می بینید
همین که شما را می رنجاند ... نادیده تان می گیرد ... جواب تماس هایتان را نمی دهد
این من را خودم هم نمی شناسم
پس نپرسید تو را چه می شود؟
نمی توانم آنچه انتظار دارید باشم
پس نپرسید چرا نیستم؟
کلاف سردرگم زندگی ام در دستان کودکی بازیگوش است
پس نپرسید چرا کاری نمی کنی؟
حق دارید من جدید به مذاقتان خوش نیاید ... نمی توانم قول دهم به این زودی ها خوب شوم ... بهتر آنست قدری فاصله بگیرید ... شاید فردا دوباره از نو ایستادم
پ.ن :کاش می شد مُرد... مثل راه رفتن، خوابیدن، خرید کردن ....کاش می شد خواست و مُرد
بسته
بسته
بسته
تمام درهای پیش رویم
بسته است
خواهرم می گوید صبور باش
مادرم می گوید درست می شود
پدرم می گوید امید داشته باش
خدا
آن بالا
نشسته و تنها
نگاه می کند

پ.ن : این روزها میان خواسته هایم گمم....این روزها که زودتر از آنچه باید می گذرند....می نشینم ... زل می زنم به روبرویم ... خسته از خواستن هایی که نشد ... خسته از خیال هایی که تا واقعیت فرسنگ ها فاصله دارد ...تلخ تر از شکلات های تلخ ... خودم را خط می زنم ... و هیچ عجیب نیست که نبودنم دل هیچ کسی را تنگ نخواهد کرد ... این روزها دلم می خواهد کسی باشد... بی توجه به نگاه مرده ام .. به کلام تلخم ... به سکوت سردم ... دستم را بگیرد ..بلندم کند و بگوید خسته نباشی ... تا اینجا را خوب آمدی ... از اینجا به بعد را با هم می رویم !
روبرویم ایستاده ... فاصله مان باهم به اندازه ی هشت ردیف صندلی و صدوبیست نفر آدم است ...بغض کرده و با دستمال اشک هایش را پاک می کند ...می گوید آهنگ آخر را تقدیم می کنم به مادرم ... بغض توی صدایش می بَرَدم به گذشته ها ... دیگر هندزفری توی گوشم نیست ..دیگر ضبط ماشین نمی خواند .. .همین روربریم ایستاده است و من رفته ام به خیلی دورترها ... من با اشکی در چشم در جاده... من با بغضی در گلو بالای ابرها ... من با تو ... می بردم به خیلی دورترها .... قبل از این آهنگ به خواهرم گفته بودم اگر "به من برگردون " را نخواند ، نمی روم ...حالا دارد میخواند و من بغض گلویم هر لحظه ممکن است بشکند و پرده ی اشک توی چشم هایم نمی گذارد خوب ببینم ... آهنگ که تمام می شود به سرعت بلند می شوم تا از سالن بیرون بروم ... او از حضار بابت آهنگ غمگینش عذر می خواد و به شنیدن آهنگی شاد دعوتشان می کند ...خواهرم با بی قراری می گوید بگذار این را هم بشنویم و برویم ...من اما دیگر نمی توانم آنجا باشم می گویم من بیرون منتظرم ...بیرون از سالن نمایشگاه عکس مناطق زلزله زده است ... بغضم را می خورم و زل می زنم به عکس ها ... دخترک گوشه ی تصویر با نگاهی خسته ایستاده و در پس زمینه چادری موقت برپا شده است... آن سوی سالن مرد جوان نگاهش را به دوربین دوخته و پست سرش چند اعلامیه روی چادر نصب شده است... نگاه مرد درون عکس اما دارد فریاد می زند و می گوید " خیلی چیزها دیگر بازنمی گردد...خیلی چیزها "

Photo by:meysam lotfi
پ.ن : هر بار که جان می داد
احیاش می کردم
زخم بی تفاوتی هایت اما
سخت تر از قبل
زمین گیرش می کرد
حال خوب می دانم
برای احساسی که مُرد
تنها باید حجله ی خاطره بست !
برنامه ی رفتنم عوض شده بود ...مجبور بودم با پرواز ساعت 12.30شب به تهران بروم و پرواز بعدی ساعت 5.30 صبح بود ...و البته ساعت یک نیمه شب زمان مناسبی برای مهمانی نبود ...مخصوصا که سه ساعت بعد هم باید به پرواز بعدی می رسیدم... تنها راه ممکن که به ذهنم می رسید ماندن در فرودگاه بود ... تا ساعت دو نشستن روی صندلی های بی قواره ی فرودگاه و انجام کارهای عقب مانده قابل قبول بود ..اما بعد از اون دیدن آقایانی که روی صندلی ها هر جای سالن دراز کشیدن و مشغول خروپف هستند اصلا جالب نبود... اینجاست که به فکر جایی برای استراحت می افتی ...والبته اولین گزینه نمازخونه ی فرودگاه است...در کمال تعجب می بینم نمازخونه ی قدیمی بسته است ... از نظافتچی سالن می پرسم نمازخونه کجاست؟ .. بدون اینکه جای نمازخونه را بگوید گفت: بسته است و به نگاه متعجبم توجهی نمیکند و کارش را ادامه میدهد ...می پرسم مطمئنید؟ در کمال خونسردی میگوید: آره، تا وقت اذان ... چاره ای نیست دوباره بر می گردم به صندلیم ...یک ساعت و نیم دیگه می گذرد ...دیگر تحمل این صندلی کار ساده ای نیست ..سمت اطلاعات میرم ... مسئولش با خیال راحت مشغول صحبت با اقوامش است ! ...بعد از مدتی بالاخره لحظه ای حرفش را قطع می کند... در جواب سوالم که فرودگاه ،هتلی یا جایی برای استراحت ندارد؟ .. میگوید نه و دوباره به مکالمه ی شیرینش بر می گردد و من می مانم و کوله ای سنگین و چشمانی پف کرده و خستگی مفرط تا ساعت پنج و نیم ...
البته من اصلا ناشکر نیستم و خداروشکر میکنم که پرواز مثل همیشه تاخیر نداشت و بیشتر منتظر نشدم ! کاش فقط ذره ای، ذره ای به فکر باشند ..باشد قبول ..استراحت کردن در نمازخونه گناه ..جرم ...اصلن کفراست ..اما شماها آدم های عاقلِ با دین نباید جایی برای این مواقع درنظر بگیرید ... به خدا آنقدرها هم توقعم زیاد نیست و اصلا منظورم مکانی رایگان نیست به هر حال چرخ این هواپیماهای فرسوده هم باید بچرخد... فقط اگه از روی حماقت دری را بستید از روی رفاقت درِ دیگه ای را باز کنید.

پ.ن :کفر است
در خانه ات
آرمیدن
این ها نیز چون تو می بخشند
بهشت با سیب !
بعد رفتنت
عاشقانه هایم
حکایت ِ داستان های پلیسی مجلات شد
که خوانده نشده به جدال شیشه های کثیف می روند

پ.ن: ما دهه ی شصتی ها هر چند کارمان درست بود ... اما بی شک مردود کلاس عاشقی بودیم ... حتی جبرانی ها هم تاثیر نداشت ... حالا من با همه ی ادعای برتریم ... به دهه ی هفتادی ها غبطه می خورم ... آهای کوچولوها کارتان درست است !
پ.پ.ن : راستی مردودهای عاشقی ابلاغیه ندارند ؟!
کیک را آورده اند
شمع ها را گذاشته اند
ترانه ی تولدت مبارک را زمزمه می کنند
همه چیز آماده است
جز
من !

پ.ن: تولد بی شک شروعی دوباره است ..اینطور نیست؟!
پ.پ.ن : از همین تریبون از همه ی عزیزانی که به دلیل حافظه ی وحشتناکِ من ناخواسته در زادروزشان فراموش شده اند اما باز بی هیچ چشم داشتی و با وجود تنفرشان از این روز(1مهر) به یادم بودند تشکر می کنم ... باشد روزی که همه ی شما عضو فیض بوک شوید و حافظه ی من بیش از این خجالت زده نشود!
+امروز غزل نوشت می خواهد برود ..نمی دانم چند نفر از شماها غزل را می شناسید اما باور کنید اگر نباشد چیزی کم است ... میشود به جای کادوی تولد برایم خبر بیاورید برگشته است؟!
از آن جا که علاقه هیچ وقت ملاک نبوده و نیست !
اگر ترسم از خون و مریضی نبود ،پزشک
و اگر به اجرای عدالت ایمان داشتم ، وکیل می شدم
این دو دسته همیشه مرا ترسانده اند
پزشکانی که بیشتر از خودم درباره ی بدنم
و وکلایی که بیشتر از خودم درباره ی حقوقم می دانند !

پ.ن : اضافه می شود من به دندان پزشکان با آن مته ها ،انبرها، ارتودنسی ها ، آمپول های گاوی و دستمزدهای نجومی شان آلرژی دارم .. شاهدش دندانی نیمه کاره ام است که قرار بود یکماه پیش درست شود و هنوز نشده.
می خواهم برایت بمیرم
پلیس راه *می گوید :
50 درصدش به خودی خود حل است
کافیست یک موتور بخرم
"من گلستانی ام"

پ.ن : این هوای خوب ... حال خوب می خواهد ... حیف !
*منبع
خدایا بیا این بازی را تمام کن ...تو بردی !
پ.ن : رمز نخواهید ... نوشته ام تا فراموش نکنم ...
ادامه مطلب
به یکباره
زیر پایم خالی می شود
در سکوتی تلخ
در خیالِ زنی
با کلامی تیز
که بی آنکه بداند
ریسمان نامرئی امیدم را می بُرَد
من از خواب می پرم
تو
آن سوی خیال
بی هیچ واهمه ای
گره ای تازه به سکوت می زنی

پ.ن : می گویند همه چیز خوب است
حق دارند ... ویرانی دل ها که دیدنی نیست !
پ.پ.ن : پدر را دعای خیر مادر به خانه بازگرداند
مادر را خشم زمین زیر خروارها خاک خوابانیده بود !
بی حالی کار خودش را کرده ... خسته از خونریزی تمام نشدنی دندان عقل به تخت خواب پناه می برم ... هنوز به خیال مجالی نداده ام که یاد پیامکی که صبح با آن بیدار شدم می افتم ..."ملیح حلالم کن ..به ته خط رسیدم ... اگر بدی دیدی ببخش " دوباره اجازه نمی دهم نگرانی غالب شود ..مثل صبح که جواب ندادم و دوباره پیامک داد ... می دانم آدم خودکشی نیست ... صادقانه بگویم خودکشی دل می خواهد ... البته منظورم این نیست که کسانی که خودکشی می کنند خیلی با دل و جرات اند ... اما وقتی دلیل برای ماندن زیاد داری ... وقتی از هزاران دلیل برای رفتن ،حتی فقط یک دلیل برای ماندن داشته باشی ... دیگر راحت دل نمی کنی ... او هم از همین قاعده بود ..خوشی های زیاد دنیا دلش را زده بود ... حیف که نمی داند آن سمت هم آش دهن سوزی نیست ... بعد از دو ساعت جوابش را می دهم ... " چه مرگته دقیقا ؟ " ... نمی گویم نگرانم ..نمی گذارم بفهمد نگرانم ... که نکند بی قراری من باعث شود فکر کند با یک خودکشی مصلحتی می تواند نظر خیلی ها را جلب کند .. کاری که تازگی ها اپیدمی شده ! ...او هم انگار فهمیده نیتم را ... زیاد حرف نمی زند و من هم سکوت می کنم تا کمی فکر کند ...
حالا شب شده و این بی خبری نمی گذارد راحت بخوابم ..بلند میشوم ...موبایلم را برمی دارم و پیامک می زنم ...باید بفهمد برای خیلی ها هنوز مهم است ..هنوز پیامک ارسال نشده ..یکی از اقوام پیامک می زند..."ملیح بیداری؟" در جوابِ جانم ،می گوید "هیچ چی ولش کن ..شب بخیر" وای خدایا ..باز نگرانی می آید سراغم .. عجب شب و روزی شده ... می گویم "هر جور خودت راحتی " راستی دقت کرده اید این جمله چقدرخوب جواب می دهد ... هنوز جمله ات تمام نشده مخاطبت سفره ی دلش را پهن می کند ...آنچه گفتم و گفت ،بماند ... فقط همین را بدانید که با خیالی آرام خوابید ... من اما اینجا میان دلهره های قبلی و پیامکی بی جواب و خونریزی دندان و خوابی که از سر پرید ماندم!

پ.ن : خیلی ها خوب حرف می زنند ..من اما تنها خوب می شنوم ...!
دعایم
جاودانگیِ شکرخندِ لبانت بود
اجابت نشد
خدا خوب می دانست
من آن خنده ها را
فقط و فقط برای خودم می خواهم

پ.ن :خاطرات آدم ها را نگیرید ... آدم ها با خاطراتشان زندگی می کنند
آدم ها خاطره بازی دوست دارند ... تبر برندارید و نزنید به ریشه ی خاطرات جمعی* ...!
*به بهانه ی برنامه ی ماه قند حال و ماه عسل سابق
.: Weblog Themes By Pichak :.

