X
تبلیغات
امشب به قصه ی دل من گوش میکنی
سکوت گاه سرشار از ناگفته هاست


 یک سال دیگر هم با همه خوبی ها و بدی هایش گذشت... به این سیصد و اندی روزکه فکر می کنم خوبی هایش به بدی هایش می چربید ... نود ودوبرایم پر از تجربه های متفاوت و خوب بود ... گرچه بالاو پایین های زیادی داشت اما از آنچه گذشت و از آنچه گذشتم راضی ام ...این چند روزآخر سال از همیشه پر مشغله تر بودم ...خانه تکانی که مدت ها به تاخیرش انداخته بودم و درگیری کاری و درسی ...باعث شد خیلی از برنامه هایم به دقیقه نود برسد ... که لپ تاپ تکانی هم شاملش می شد ... سراغ پوشه عکس ها رفتم که هم عکس هایی که می خواستم ظاهر کنم انتخاب کنم و هم عکس های که نمیخواهم پاک کنم ... میان یکی از پوشه ها به عکسی به اسم دیریم (رویا ) رسیدم ...اوایل نودودو بود که یکی از بچه های وبلاگی از دیگران خواسته بود آرزوهایشان را به تصویر بکشند وبه اشتراک بگذارند ... من گرچه در بازی شرکت نکرده بودم اما برای خودم ارزوهایم را چیده بودم ... نگاهی به عکس ها کردم به اولویت هایی که بر اساس آن چیده بودمشان ... جالب بود من در سالی که گذشت به همه ی آن ها به طریقی رسیده بودم ... آن ها که برای خودم هم دور و دراز بودند به شکلی کمرنگ و آن ها که هدف اصلی ام بود آن طورکه می خواستم رسیده بودم ... وحالا که قرار است دفتر نود و دو را ببندم می خواهم هدف ها وآرزوهای جدید را کنار هم بچینم و با خودم قرار بگذارم که رویاهای دست نیافتنی را به حقیقت تبدیل کنم ...

 


پ.ن : بعد از مدت ها قصد سفر خارج از کشور کردیم حالا شنیدیم در کشور مقصد پشه ای آمده که 24 ساعته ادم را از پا در می آورد و یکی از هواپیماهایش نیز به تازگی روبوده شده ... عرضی نیست فقط اگر ندیدمتان حلال کنید !

پ.پ.ن : آن یارو بود که اس ام اس های حسابش به خط من می آمد یادتان هست؟... بین خودمان  بماند به گمانم دارد اختلاس می کند ...مگر میشود در یکماه 7 بار حقوق بگیری ؟!!

+ بهارتان مبارک

 

نوشته شده توسط ملیح در ساعت 14:43 | لینک  | 

 

ذهنم آشفته است ... شبیه کسی که تکه هایی از پازلی ساده را درست روبریش قرار داده اند ... و او هیچ گاه  نتوانسته درست آنها را بچیند ... مدت ها پیش بود که از او خواستم جزئیات را نادیده بگیرد ... خواستم مثلا روبه روی هم بودن روشویی و توالت را یک مسئله ی بغرنج نکند... یا چه کسی به ریتم فریم های پنجره در اتوکد اهمیت خواهد داد که دو تا دو تا باشند یا سه تا ...با جدیت اصرار داشت که این ها هم در زیبایی شناسی مهم هستند ... و بعد پرسید مثلا پروژه ات تمام شود که چه کار کنی؟ گفتم زندگی ... نمی گویم زیاد وقتم را گذاشته ام اما همین داشتن پروژه اذیت می کند... با خنده گفت  اگر پروژه ات تمام شود دیگر پیش من نمی آیی ! حرفش عجیب بود اما من جز حالا هیچ وقت درموردش فکر نکردم ... توی دلم گفتم معلوم است که نمی آیم و در جواب گفتم بگذارید تمام شود من قول میدهم بیایم... قول میدهم حتما به شما سر بزنم ... داشتم دروغ می گفتم ... با لبخندی گفت داری دروغ می گویی ! یادم هست وقتی در جواب یکی از دوستانم که از طولانی شدن مدت پروژه پرسید همین مکالمه را گفتم با تعجب به من نگاه کرد و گفت  طرف مشکوک است ! من با بهتی عجیب به طور قطع ردش کردم ... سخت گیر ترین استاد در زمان ما بود .از آنهایی که تا طرح دقیقا هان چیزی که می خواست نمی شد راضی نمی شد... از آنهایی که قطعا مورد مناسبی برای پایان نامه نبود و تنها دلیل من برای انتخابش نزدیکیش به محل زندگیم بود.

روبه رویش نشسته بودم ... مشغول توضیح پروژه که گفت  من اگر بخواهم به شهرستان بیایم بازار کار چطور است؟ گفتم خوب است ..فقط کمی زمان می برد تا شناخته شوید... گفت می خواهم شرکت بزنم برایم اداره اش می کنی؟ صحبتش را به شوخی گرفتم و گفتم دکتر چوب کاری نکنید ! گفت جدی می گویم برای من کار می کنی ... دوباره با شوخی گفتم اگر آبدارچی خواستید بگویید... این بار با لحن جدی گفت دارم جدی می گوییم : گفتم البته ... گفت پس تو می گویی بیایم ؟!! گفتم هان؟ ...بله ،چرا که نه ... گفت پس باید بیایم ... گفتم بله ... گفت پس میایم وباید انجا هم زن بگیرم ...حرفش را نشنیده گرفتم و خودم را برگه ها سرگرم کردم

فایلی را از او خواستم، رفت پشت میزش نشست و گفت از خودت چه خبر؟ ..میدانستم منظورش چیست ...با شیطنت گفتم خبرها قرار است بعد از پایان نامه باشد... پرسید جدی؟ گفتم شوخی میکنم ..گفت پس هنوز خانواده نتواسته بیرونت کنند ..گفتم من کار خودم را می کنم و آنها هم کار خودشان را ...خندید و گفت خوبه

موقع رفتن در جواب اصرارم برای خواندن رساله گفت ..عجله نکن .. گفتم بخونید تا از شرم راحت بشید ...گفت خودت گفتی بیام ... ببین داری حرفت را پس میگیری ..می خواهم بیام پیش شما ...!

 

پ.ن : من دو زاریم کج است ... از صحبت هایش ...کنجکاویهایش راجع به زندگی شخصیم ...تعریف هایش ... باید خیلی زودتر می فهمیدم ... اما من دو زاریم برای ان ها که نمی خواهم دوستم داشته باشند عجیب کج است

پ.پ.ن : دلم برای گپ دوستانه تنگ شده ... دلم برای ایبک و اسکارلت تنگ است ... کاش این روزهای نفس گیر زودتر تمام شوند!

 

نوشته شده توسط ملیح در ساعت 20:56 | لینک  | 

 

با تاخیر به کلاس رسیدم ...آزمون داشتم و تماس گرفتم تا بچه ها بمانند تا بیایم ... قبل از آمدنم انتظار داشتم وقتی میرسم ...کلاس شلوغ باشد و بچه ها هر چند تایی روی یک میز خم شده باشند تا تمرین امروزشان را تمام کنند... به کلاس که رسیدم جز یک نفر ، که آن هم دانشجوی من نبود .کسی سر کلاس نبود ... پنج دقیقه بعد آمدند کار چند تا از بچه ها را که دیدم. نگاهم به انتهای کلاس به "ج" افتاد... مثل همیشه خسته و بی حوصله بود. در جواب کارت را بیاور ...چند لحظه نگاهم کرد و بعد به سمتم آمد... گفت میشه چند دقیقه وقتتان را بگیرم ... قبلا هم با من حرف زده بود... گفت بوده جو خانه شان نمی گذارد کار کند... که مادرش مریض است... اینبار اما نگاهش غمگین تر بود... گفت می خواهم ترک تحصیل کنم و به سربازی بروم ... مادرم عرصه را تنگ کرده ... نمی توانم ادامه بدهم ... گفت رفته ام پیش آخوندی که اینجاست و با او حرف زدم ...او هم نماز خواندن یادم داده! ...بعد با دلخوری گفت اما از وقتی نماز می خوانم کارم بدتر شده ...چه باید می گفتم ... برای پسر بچه ای که توی اولین قلمرواش ارامش ندارد از چه می توان گفت ... برای کسی که به جای مشاوره درست و اصولی تنها حرکات فیزیکی نماز را برایش تجویز می کنند و انتظار دارند با آغوش باز بپذیرد چه می توان گفت...برایش از مشکلات همه گفتم و خواستم جا نزند... گفتم مسیرت پیدا کن ... گوش می داد اما توی صورتش می توان خواند که بریده است ... اوایل کلاس خوب بود ...خط می کشید ..سوال می پرسید ... اخرهای کلاس که شد دوباره همان آدم اول شد... تشویقش به انجام کار هم هیچ تاثیری نداشت... کاغذی روبه رویش بود و نت برمی داشت... قبل از تمام شدن کلاس گفتم برود ... کلاس که تمام شد یکی از بچه ها یک کاغذ را به دستم داد و گفت "ج" این را داه بدهم به شما!

 

 

پ.ن : کسی جایی سراغ ندارد ساعت برنارد بفروشد؟!

پیشنهاد فصلی : برای رفت و آمد حتی الامکان از وسایل نقلیه شخصی استفاده کنید. البته برای کمک به رفع آلودگی وسایل نقلیه عمومی انتخاب بهتری است. در صورت لزوم از تاکسی استفاده کنید .چون به دلیل طی مسافت های  کوتاهتر و پیاده و سوارشدن بیشتر مسافرین درب های تاکسی مدام درحال بسته و باز شدن است که به تهویه فضا کمک می کند و دقیقا آخرین، آخرین انتخابتان "آژانس" باشد. آژانس های در این فصل ترکیب بویی شبیه پیاز و شلغم فاسد شده و سیر له شده و فاضلاب می دهند.

  

نوشته شده توسط ملیح در ساعت 22:10 | لینک  | 

 

پیش فرض ها ، برچسب ها ، نسخه های از قبل نوشته شده همه و همه باعث می شوند. گاهی آدم ها ، حوادث و ... چیزی غیر از آنچه هستند نشان داده شوند . شاهد این مدعا کتاب شناخته شده مردان مریخی و زنان ونوسی است . کتابی که بر اساس آن زنان از سیاره ای به نام ونوس و مردان از سیاره دیگری به نام مریخ آمده اند . و بر اساس همین ادعا دنیایشان ،نیازهایشان ، افکارشان با هم متفاوت است . به گفته نویسنده کتاب " مریخی ها برای قدرت ، شایستگی و توانایی و پیشرفت ارزش قائل اند. آنها همواره برای مطرح کردن خود قدرت و مهارت خود را افزایش می دهند. اما اهالی ونوس ارزشهایی متفاوت دارند.آنها برای عشق و محبت ، برقراری ارتباط و زیبایی ارزش قائل اند. و وقت زیادی را صرف حمایت، کمک و تربیت و پرورش یکدیگر می کنند". اما نکته قابل بحث این است. که چه چیز باعث اینچنین تصویر پردازی کلی می شود ؟ که بر اساس آن مردها در یک کفه ترازو و زن ها در کفه ای دیگر قرار دارند.چه چیز باعث می شود که طبق یک قاعده کلی بپذیریم که مردها هیچ وقت درد دل نمی کنند و این کار مختص خانم هاست؟ راستش را بخواهید شنیدن این جمله مرا به یاد جمله ای که همه زیاد شنیده ایم انداخت :" مرد که گریه نمی کند" . اما واقعا مردها گریه نمی کند ؟ مردها در لحظات سخت خود، در روزهای طاقت فرسا ، آنجا که پشتشان خم می شود گریه نمی کنند؟ یا این جمله فقط یک تلقین غلط پدر و مادرها برای سرکوب کردن احساساتی است که پسر بچه هایشان داشتند؟ احساساتی که بعد ها به شکل بدتری بروز خواهند کرد؟ در حالی که من مردهای زیادی می شناسم که دردو دل می کنند ، گریه می کنند و حتما و مطمئنا زن نیستند. اما آن طرف قضیه چطور؟ زن ها؟ در بخشی از این کتاب به غار تنهایی مردها اشاره می کند. غاری که مردها برای خلوت و تفکر به آن مراجعه می کنند. اما آیا زن ها غار تنهایی ندارند؟ آیا همیشه درباره ی مشکلاتشان صحبت می کنند ؟ من زنم و در جواب می گویم نه. ما زن ها شاید دوست داشته باشیم گاهی راجع به مشکلاتمان صحبت کنیم و از دیگران راه حل بخواهیم اما همیشه نه .ما گاهی حتی از عزیزترین کسانمان هم فاصله می گیریم و سعی می کنیم خودمان در خلوتمان با مشکل مواجه شویم برایش راه حل پیدا کنیم و وقتی توانستیم دوباره با انرژی به جمع برمی گردیم. در نهایت احترام به آقای جان گری و فروش قابل توجه کتاب شما، به نظرتان وقتش نیست درباره ی این تقسیمات کلی تجدید نظری بکنید؟! و با اجازه تان غارتان را از تصرف مردانه اش خارج کردم!

 

 

پ.ن : نزدیکی های دهانه غار ایستاده ام... کسی می پرسد خوبی؟ دیگری می گوید چرا ساکتی؟ به خودم می گویم : فردا... بی شک فردا روز بهتری است !

پ.پ.ن: این نوشته دلیلی باشد برای نبودنهایم .... والبته مخاطب خاص دارد!

 

نوشته شده توسط ملیح در ساعت 23:30 | لینک  | 

 

 

نوشته شده توسط ملیح در ساعت 20:18 | لینک 


مرد توی تصویر اولین عشقم است ...اولین کسی که دوستش داشتم ... اولین کسی که قلبم برایش به شماره می افتاد ... مرد توی تصویر اما هیچ وقت این را نفهمید و من هیچ وقت جرات گفتنش را پیدا نکردم ... ماه و سال گذشت تا اینکه کسی پیدا شد که دل و جراتش از من بیشتر بود ... دخترک توی تصویر را می گویم ... بی هیچ واهمه ای ..بی هیچ ترسی رفت و عشقش را فریاد زد و حتی از نگاه دیگران هم نترسید ... یادم هست آن اوایل هم از طرف مرد و هم از طرف دیگران چقدر تحقیر شد ..چقدر موضوع بحث و غیبت شد ...یادم هست لحظه ای حتی لحظه ای از خواستنش دست نکشید ... قدمی به عقب برنداشت تا دل مرد قصه رام شد ...و حالا من ... بعد گذشت سالها عاشق دختر توی تصویرم ...کسی که عاشق بودن را به من و خیلی ها یاد داد.

پ.ن : همه ی عشق های اول دست نیافتنی هستند ؟!

پ.ن : امروز بعد از گذراندن چند روز سخت ...وقتی این عکس را دیدم حالم خوب شد .آهای دخترک ممنون!

 

نوشته شده توسط ملیح در ساعت 20:16 | لینک 

 

چیزی نمانده

روزشمارش را به کار انداخته ام

می خواهم برای خودم زندگی کنم

چیزی نمانده تا روی برگرداندن

از همه ی دلواپسی ها

 

 

پ.ن : چقدر خوبند انها که در جواب نمی توانی ...سخت تر از همیشه می ایستند و خلافش را ثابت می کنند ...من اما هر بار با دلهره از خودم می پرسم شاید واقعا نتوانم !

پ.پ.ن : حواستان به پاییز بود ؟ دو ماهش گذشت!

نوشته شده توسط ملیح در ساعت 19:13 | لینک  | 


هنرمندان
دانشمندان
سیاستمداران
فلاسفه
...
جهان را دیوانه ها پیش می برند

 

                                                              -مهدیه لطیفی-




پ.ن : آنقدر ها زیاد نیست ماندمان ...گاهی لازم است چرتکه را پایین بگذاری و "فقط" لذت ببری

پ.پ.ن : ماحصل یک روز که بسیار خسته و بی حوصله ای و به اصرار مادر بیرون می روی ، در حالی که چند بسته در دست داری و می خواهی از جوی آب رد شوی ... کبودی به اندازه ی کف دست در پای راستت و پارگی پوست و خونریزی در پای چپت و خراش کف دستت بر اثر کشیده شدن بر روی آسفالت می شود ...  و من پیش نگاه نگران عابران از شدت درد روی زمین می نشینم و قاقاه می خندم ‍!



نوشته شده توسط ملیح در ساعت 14:50 | لینک  | 


مغرورند این کلمات

چون من

جز

دربرابر تو

به زانو در نخواهند آمد



پ.ن :دل خوشی دارم ...  ميدونم چيزی نمونده کفگيرم به ته ديگ بخوره و برای خريد کيف به بازار ميرم و آخر سر با مانتو و کفش به خونه برميگردم ...


پ.پ.ن : کارم به جايی رسيده که برای نديدن عده ای هربار که بيرون ميرم " و جعلنا ... " می خونم .. که اگر ديدار"پونه " نصيبم  نشه..اقوام "پونه" هستند!


+ اين روزا مدام ذهنم درگيره ..درگيره يه کار نکرده ...جای نرفته ...مدام فکر ميکنم بايد چيزی عوض شه ... اين روزا سرم درد می گيره از فکرای بی نتيجه ... از آينده ی شغلی که هنوز تصوير روشنی ازش ندارم !


نوشته شده توسط ملیح در ساعت 23:16 | لینک  | 


اولين روز مدرسه خود را چگونه گذرانده ايد؟

بانام خدا ... صبح زود بعد از آماده شدن و پوشيدن لباس به کمک مادر عزيزم به همراه پدر گرامی به سمت مدرسه راه افتادیم ...به مدرسه که رسيديم ...جلوی درب ورودی پر بود از بچه و والدینشان ... پدر که مرا پياده کرد محو شلوغی مدرسه و مادر و پدر هايي که همه جا بودند از پدر غافل شدم ... بعد از چند لحظه به سمت پدر برگشتم که با هم به داخل برويم ...اما کسی نبود ... پدرم نبود !  بين همان شلوغی ها بدون اينکه من متوجه شوم با من خداحافظی کرده بود و رفته بود ... و من تا چند لحظه ناباورانه  به اطرافم نگاه می کردم تا به خودم آمدم وپذيرفتم که رفته است و با بغضی در گلو به سمت مدرسه رفتم ...

پ.ن :ديروز اولين روز مدرسه خواهر زاده ام بود ... پدر و مادرش سرکار بودند و وقتی فهميدم پدرم داوطلب شده تا خواهرزاده ام را به مدرسه ببرد ..با يادآوری آن خاطره تلخ مصرانه خواستم بگذارند من اين کار را بکنم تا تاريخ دوباره تکرار نشود


پ.پ.ن : خيلی منتظر بودم بچه ای گريه کند ..پا بکوبد... بگويد من از مدرسه بدم می آيد ..داشتم نااميد می شدم تا اينکه به کلاس رفتند ... يکی گريه کرد وپا کوبيد و باقی بغض ... اما باز نااميدم کردند با يک گيره سر کوچک گول خوردند و نيش هايشان تا بناگوش باز شد.




+ بالاخره پاييز هم رسيد ...يک سال ديگر بر بودن هايم اضافه شد


نوشته شده توسط ملیح در ساعت 13:46 | لینک  | 


- اوس کريم از اون جايی که همه ی کارهای شما از روی حکمت ِ... اگر يه بار ديگه که مصادف با سومين بارهم هست من از پرواز جا بمونم و پرواز سقوط نکنه بد جوری کلاهمون تو هم ميره... !

- يه بنده خدايی رفته بانک حساب باز کرده بعد نمی دونم با عقل ناقص خودش يا عقل ناقص کارمند بانک شماره موبايل منو داده ... حالا وقت و بی وقت بانک منو از ريزدريافت و برداشت هاش باخبر می کنه ... تا چند روز پيش نگرانش بودم حسابش داشت خالی می شد که پريروز هم حقوقش و هم اضافه کاری به حسابش واريز شد ... الان برام سوال ِ کجا کار می کنه ... خوب اضافه کاری مِيدن!

- فکر نمی کردم به اين زودی ها دلم برای اين خاطره ها تنگ بشه... تابستون بايد زودتر تموم شه :

توی اتاق استراحت نشسته بودم ... آبدارچی امد و با اکراه تمام ليوانهای کثيف ُ از روی ميز برداشت و برای شستن هرکدومشون فقط و فقط يه جرعه آب حروم کرد ...به اين شکل که ليوان مورد نظر زير آب برده می شد و بعد برعکس می شد و سرجاش قرار می گرفت...بعد از شستن ! ليوانها ..از جايی مخفی ... پشت وسايل کابينت پايينی ليوانی در آورده و با اسکاچ و مايع خوب به جانش افتاد و بعد دقيقا هفت بار آبکشی کرد و برای خودش چايی ريخت و خورد ...! اين بود همان دانشگاهی که بايد دانشگاه می بود ؟!

سر و کله زدن با بی شعورترين و بی ادب ترين دانشجو مهم نيست ... وقتی باران تازه زمين را شسته باشه و کنار پنجره ای با منظره ی گندم زار و درختان انار ايستاده باشی و باد صورتت را نوازش کنه.

- از اسمم بنا به حس وحال و علايق افراد برداشت های مختلفی شنيده بودم با تشکر از ارايشگرم  که به اين ليست اسم جديدی اضافه کرد ...مليکه !

- به گمونم يه پيرمرد با يه عبای سپيد ِ که توی اتاق سپيد ِ پر از سيم زير يه کليد برق بزرگ نشسته ... بعد هر روز کلی آدم ميان پيشش و اونم يکی از اين سيم هارو ميده بهشون ... تا حالا نتونستم تصور کنم اگر يه روز نباشه چی ميشه ؟! ... کريم جهان بخش سفيد کمرُ ميگم ... تعداد فيلم ها و سريال هايی که من ديدم و مسئولش نبوده کمتر از انگشتهای دست ِ!

- حسن ختام هم اين عكس

نوشته شده توسط ملیح در ساعت 0:46 | لینک  | 

 

به خیالم دوستی حرمت داشت ... به خیالم نان و نمک میانمان حرمت داشت ... حرمتی که حرف نانوشته ات را سند می کرد ... که دست دوستی دادن ارزشش بیش از اینها بود...اما خیال بود ... نمی دانستم آنجا که پای پول در میان باشد ... همه چیز فراموش می شود که نه تنها انچه گفتیم فراموش می شود بلکه حرف های نزده سند می شود ... امروز که اثر انگشتم را بر روی کاغذ زدم ...هم خوشحال بودم و هم ناراحت ... خوشحال از جداشدن از کسانی که چشم تنگشان را تنها خاک پر خواهد کرد و غمگین از گذراندن زمانم با کسانی که باورم را زیر و رو کرده اند.

 

 

پ.ن : گفته بود به شوخی و به جد آنجا که منافعش در میان باشد ... از خواهر و پدر و مادرش هم خواهد گذشت ... انجا که حقم را ناحق کرد تازه فهمیدم از حرفهای آدمها نباید ساده گذشت!

پ.پ.ن : باید یادم بماند حساب بعضی ها از حساب دنیا جداست ... که هستند هنوز دوستی هایی که می شود به صداقتشان قسم خورد ... باید یادم بماند.

 

نوشته شده توسط ملیح در ساعت 0:38 | لینک 

سردیِ

 هیچ حرف و نگاهی

نمی لرزاندم

پشتم به داشتن شان

عجیب

گرم است




پ.ن : فقط کافيست دوبار ..دوبار که حالتان خوب است ... اس ام اسی تمام معادلات قبلی تان را بهم بريزد .... آنوقت هميشه از صدای هر اس ام اسی خواهيد ترسيد !


 پ.ن : دختر كوچك خانواده شدن خوب نيست ... کوچک خانواده بودن خوب نيست ... اينجوری هر وقت درت روی پاشنه نچرخد ... هر وقت بغض کنی ... هر وقت بترسی ... جز نگرانی هايت ... کلی نگاه نگران پشت سرت خواهی ديد ...که غم آنها نيز به نگرانيت اضافه می کند ... اما دروغ چرا ... پشت داشتن , پشتوانه داشتن خيلی خوب است ... آنجا که پدرت حتی پای اشتباهاتت می ايستد... مادرت همه کار می کند که آرامش داشته باشی و خواهرت می بيند می خندی و می گويد هر وقت ناراحتی من کلی غصه ميخورم .


نوشته شده توسط ملیح در ساعت 9:37 | لینک  | 


چند وقت پيش بود که ديدم آيبک از غش کردن هايش  نوشته وگفته بود برای هر چيزی غش می کند ... آزمايش امروزم باعث شد من هم به فکر نوشتن بيفتم ..حالا فکر نکنيد غش کردن مد شده است که همه می نويسند و راه به راه غش کنيد ... مثل پست قبل تاريخ اين جريان هم می رسد به نوجوانی ام ... آن زمان که زدن آمپول پنی سيلين ديگر برای سنم ايرادی نداشت ... راستش را بخواهيد دقيقا يادم نيست اولين بار کی غش کردم ... توی گذشت زمان ميان غش کردن های بيشمارم (مبالغه) گم شد و به ياد نداشتنش هيچ ربطی به حافظه ی خوب من ندارد... اما خوب يادم هست يک بار که از گلو درد و آبريزش های بی امان بينی خسته شده بودم با خواهرم  به مطب دکتر رفتم ... دکتر که آدم حاذقی بود!بعد از معاينه پرسيد : از امپول که نمی ترسی؟ و من بی هيچ درنگی گفتم نه ... اما گفتن نه, اصلا و ابدا باعث جلوگيری از غش نبود و من بلافاصله بعد اززدن آمپول کله پا شدم ... و پرستار فضول ماجرا بی هيچ مکثی دکتر را از قضيه باخبر کرد .. دکتر هم که تا حالا يا غش نديده بود يا با پديده غش مشکل شخصی داشت با دادی بر سر من که مگر از تو نپرسيدم که می ترسی يا نه , عصبانيتش را خالی کرد ... گرچه بعد از آن ديگر هيچ دکتری از ترسم نپرسيد و هيچ دکتری از غش کردنم تعجب نکرد اما من هميشه از اين قضيه ترسيدم که البته تنها به آمپول و خودم هم منتهی نشد ... مثلا موقع ملاقات مادرم بعد از عملش... يا بعد از پرو لباسم که يک ساعت و اندی طول کشيد ... يا توی مطب دندان پزشکی ... يا .... موردها زياد بودند اما من بعد از عکس العمل آن دکتر بی خرد و بعد از فهميدن اين قضيه که انگار تنها کسی که غش می کند منم .. تمام تلاشم را برای اتفاق نيفتادنش کردم .. مثلا قبل از پنی سيلين زدن من را در حالی که ليوانِ آبی اشباع شده از قند را سر می کشم می توانيد ببينيد... يا حواسم هست قبل از آنکه پرو لباسم به تراژدی تبديل شود از خياطم بخواهم مکثی کند ..يا لزومی برای ملاقات از همه ی بيماران نمی بينم ... يا همين امروز در حالی که بعد از گرفتن آزمايش خون خوب بودم و آماده ی رفتن , آزمايش دوم که برايش آماده نبودم داشت کله پايم می کرد که از دکترم خواستم چند ثانيه دراز بکشم و او هم قبول کرد و کار به آب قند نرسيد...خلاصه که اگر شما هم جز آن دسته هستيد که فشارتان هميشه ته جدول است , با آن کنار بياييد و يا می توانيد مثل آيبک جوانب منفی را کلا از ياد برده و همه ی هم و غمتان را بگذاريد برای روزی که در آغوشی رويايی غش کنيد.



پ.ن :خسته؟  نه , نيستم ... دلخور؟  شايد ... دلسرد؟  کمی ... اين روزها انگار که در دالانی بی انتها گام برمی دارم... گاهی در ميانه راه روزنی , نوری دلخوشم می کند ... اما باز رو که بر می گردانم ... منم و دالانی تنگ و تاريک و سرد ... کاش می شد کسی کمی دلخوشی ميهمانم می کرد.

+ يکی از اقوام که از ما دوره ...منو فاميل دور صدا می کنه ... اين نصيحتُ از يه فاميل دور قبول کنيد ... هيچ وقت با يه خر کار نکنيد ... اعتماد به نفستونُ از خود عرش به زيرفرش مياره !

نوشته شده توسط ملیح در ساعت 1:26 | لینک  | 


بچگی و نوجوانی ما مثل حالا نبود که میان فیلم ها و انیمیشن ها انتخاب زیادی داشته باشی ... اغلب انتخاب هایمان به همان برنامه های اندک تلویزیون خلاصه می شد که با توجه به برنامه های امروزی انصافا بهتر بود ... بعد هر کدام از ما با تعدادی بیشتر خاطره داریم ... برای دیدن بعضی ها لحظه شماری می کردیم ... یادم هست همان دوران نوجوانی بود که طنزی به اسم سیب خنده از تلویزیون پخش می شد ... بین طنزهای آن زمان جز طنزهای خوب بود ... خوب یادم هست که شیفته ی دو آیتم برنامه اش شده بودم ...در یکی از آنها که جواد رضویان نقش دکتری قلابی داشت و هر کاری می خواست با مریض می کرد و درآخر با خنده و بی حس پشیمانی می گفت : وای چه بلایی سرش اومد ... و اما آیتم دیگر...که  دقیق یادم نیست ... اما در پس زمینه کلی اتفاق در حال افتادن بود و بعد از گوشه صحنه رهگذری بی هیچ نقشی می آمد و می گفت من رهگذر الکی ام و یعد به آن طرف صحنه می رفت ... این ادم میان آن همه اتفاق نقشی نداشت اما همان نگاه خیره و عبورش و بی توجهی به آن همه اتفاق در حال افتادن از او کاراکتری دوست داشتنی ساخته بود ... اما چه شد که یاد این طنز و برنامه های کودکی افتادم .. از قضا بین این همه کاراکتر و شخصیت مورد علاقه ی من ، رهگذر الکی در زندگی ام واقعی شد ... روزهای اول حضورش ترسناک بود ... رفت و آمد چندین و چند باره اش ... نگاه خیره اش ... بی هیچ حرف و کاری ... کم کم با گذر روزها تعجب و بهت جایش را گرفت و بعد از آن اما حضورش عادت شد ، که حتی وقتی نبود  من و دوستم به هم می گفتیم ... امروز نیومد؟  ترس جایش را به عادت داد ...تا چند روز پیش .. که نزدیکی های خانه دیدمش ... از ترس اینکه مبادا جایی که زندگی می کنم یاد بگیرد گام هایم را آهسته کردم و او نیز هم سرعتش کم شد ...نگاه گاه بی گاهش به عقب می گفت بی دلیل توی این کوچه نیامده ... اواسط کوچه ایستادم و خودم را در حال صحبت با موبایل نشان دادم از پیچ کوچه که گذشت به سرعت خودم را به خانه رساندم ودر را بستم ... عادت دوباره جایش را به ترس داده بود ...


 


پ.ن : اینارو نوشتم که اگه تا چند روز بعد سربه نیست شدم بدونید کجا باید دنبالم بگردین!

پ.پ.ن : اوس کریم من به کارتون های دیگری هم علاقه داشتما ...شاهد هم دارم .. مثلا همین بابالنگ دراز عزیز.. دفعه ی بعد لطفا بیشتر دقت کن

+ از آقایون عزیز ، پسرای خوشتیپ ، مردای خوش بر و رو ... که بله رو گفتن ..شیرینی خوردن ... نامزد دارن ... عقد کردن ... عروسی کردن ...خواهشمندم لامصبا اون حلقه رو بذارید انگشتتون ... آخه نمی گید یه بنده خدایی می بینه دلش می خواد بعد خبر نداره که ...!

نوشته شده توسط ملیح در ساعت 15:44 | لینک  | 


بايد روزی برسد که روی گزينه "پست مطلب جديد" کليک کنم و بی هيچ درنگی و ترسی " تمام " بزرگی بنويسم و صفحه را ببندم و بی دغدغه دلتنگِ شما شدن بروم و پشت سرم را نگاه نکنم

بروم خيلی دورتر ... بشوم ... مرِيمی , نازنينی , سارایی ... هر کسی جز مليح ... بعد بنشينم برای غريبه ها ساعت ها و روزها و ماه ها از کسی بگويم که از ترس نگاه ها و قضاوت ها هميشه سکوت کرد ... کسی که خودش را پشت آنچه ديگران مجبور به بودنش کردند پنهان کرد ... بايد روزی برسد که از اين همه خفقان و ترس فرار کنم و از خودم بگويم ...


پ.ن : گاه جز رفتن انتخاب ديگری نيست , حتی اگر دل رفتن نباشد ... گاه بايد گذاشت و گذشت ...

نوشته شده توسط ملیح در ساعت 9:51 | لینک 


همچون پيرمرد کشاورز

که برای تسوِيه بدهی هايش

وعده سر خرمن می داد

به آدم های جديد زندگی ام

وعده فراموشی تو می دهم !



پ.ن : سياست بازی و پاچه خواری بلد نيستم .. آدم های زندگی ام دو دسته اند.آنها که دوستشان دارم و آنهايی که نمی توانم دوستشان داشته باشم ... حالا اين روزها ميان آدم هايی که شفتالو و آلبالو از دهنشان نمی افتد ... که ظاهر و باطنشان فرسنگ ها با هم فاصله دارد, گم شده ام... آدمهايی که برای رسيدن به موقعيت بالاتر از هيچ کوششی دريغ نمی کنند حتی تهمت و افترا بستن ... گرچه "نمی توانی" های زيادی شنيده ام ... گرچه می خواهند همرنگ جماعتشان شوم ... اما نخواهم شد ... آن که او عزيزش کند خوار نخواهد شد ...!

نوشته شده توسط ملیح در ساعت 9:59 | لینک  | 

 

باور کن

حسرت شانه ی گرمت

 به دلم مانده

وقتی خسته از یک روز کاری

به جاده می زنم

 

 

 

پ.ن : آخر زمان است بی شک وقتی که کل زمان استراحت ، همکاران مردت در مورد رژیم غذایی شان و راههای رسیدن به اندامی چون باربی صحبت می کنند .. و کسی که شکمش کمی جلوتر از خودش بود به شدت مورد نقد و تخریب شخصیت توسط باقی قرار می گیرد ... !

 

نوشته شده توسط ملیح در ساعت 0:17 | لینک  | 

 

قبل ها ،خیلی قبل ها که همه نمی دانستند علم بهتر از ثروت است ! یک عده ای از قافله عقب ماندند و درس نخواندند ... بعدها که این گروه نیز متنبه شدند و تصمیم گرفتند درس بخوانند ... درست یا غلط از دیگران جدایشان کردیم ... فرستادیمشان نهضت سوادآموزی تا آن ها نیز از غافله ی عمر عقب نمانند ..خوبیش این بود که نه اجباری بود و نه طمعی ... تنها علاقه بود برای کسب علم ... این روزها همان قصه به شکلی دیگر دارد تکرار می شود ... این بار اما نه مدرسه که در دانشگاه ... عده ای که فهمیدند ثروتشان با داشتن مدرک بالاتر بیشتر می شود ... دوباره آستین همت بالا زدند و وارد دانشگاه شدند ... این بار اما جدایشان نکردیم ... آنها که می خواستند یاد بگیرند با آنها که می خواستند مدرک بگیرند کنار هم گذاشتیم ... بعد انگار که یادمان رفت اصل قصه چه بوده ...یادمان رفت علم بهتر بود ... که عده ای هر چند اندک آماده بودند یاد بگیرند ... بعد نمره ملاک شد ... معدل اصل شد ... پارتی الزام شد ... راهروهای دانشگاه پر شد از دانشجویانی که فقط برای مدرک آمده بودند ... بعد متقاضی زیاد شد و دانشگاه کم ... دانشگاه ها را زیاد کردیم ... هرجایی گلی ، بوته ای، رودی سبز شد ساختمانی علم کردیم و نام دانشگاه گذاشتیم ... بعد پارتی شد معیار انتخاب کادر آموزش ... بعد همان دانشجوها با کادری که برای جذب بیشتر منابع دست به هر کاری می زد عجین شدند... انتخاب واحد به روز امتحان رسید ... ساعت کلاس ها به حداقلش ... نمره حق دانشجو شد ... استاد هم ...

 لرزش های این سیستم شروع شده است ... کی فرو بریزد معلوم نیست !

 

 

پ.ن : شبیه تو حرف می زند ... شبیه تو می خندد ... شبیه تو مرا بهم می ریزد ... کسی که فقط کمی شبیه توست !

پ.پ.ن: دلم برای این اردیبهشت تنگ خواهد شد ... وقتی برود و عطر بهارنارنج ش را ببرد ...وقتی نیست که خستگی هایم را پشت در خانه جا بگذارم و مست بوی بهارنارنج از کوچه ی بهار بگذرم ... اردی بهشت بوی عشق می دهد.

 

نوشته شده توسط ملیح در ساعت 16:40 | لینک  | 

 

به خیالم

بی هیچ چشم داشتی

حاجت روایم کرده بود

نگاهم که به ضریحش افتاد

تازه فهمیدم

دلم را گرو برداشته بود

 

 

پ.ن : اسمش را نمی دانستم ... پُرسان پُرسان از خادمین حرم سراغ جایی که رفته بودم گرفتم ... گوشه ی ورودی روی تابلو نوشته بود دار الاجابه ...

 

نوشته شده توسط ملیح در ساعت 15:36 | لینک  | 

 

نود و یک را با کلی آرزوی خوب شروع کردم ... نود که داشت تمام می شد ... دفتر غصه هایم را بستم و دنیا دنیا شادی آرزو کردم ... نود و یک برای دل زخم خورده ام ، خوب بود ... گرچه گاه و بیگاه نیشتر خاطره های تلخ آزارم می داد ... اما باز گوشه ای، دلخوشی ، لبخندی ، آرامشی برایم داشت ... نود و یک بهترین هایش را برای انتهایش گذاشت ... آنجا که یاد گرفتم ..بگذرم ، بخندم ، بخندانم ... نود و یک برای من دوباره ایستادن بود با کمک او ... دوباره برگشتن بود به او ...حالا با دلی آرام و پر امید ... دفتر نود و یک را باید ببندم ... سلام بر نود و دو

 

 

 

پ.ن : آرزویم برای خودم و خودتان دل خوش و لب خندان و دوری از چشم بد و  تن سالم است ... عیدتان مبارک

عکس نوشت : عضو جدید زندگی ام است ... هنوز آنقدر ها به هم خو نگرفته ایم ...من از او می ترسم ،او از من ...اما قرار گذاشته ایم دوست های خوبی شویم

 

نوشته شده توسط ملیح در ساعت 23:32 | لینک  | 

 

آدم دوستی های سریع نیستم ... که زود با کسانی که نمی شناسم جور شوم ...آدم دوستی های بین راهی نیستم ... همسفرهایم را همیشه ندید می گیرم ... که آخر هم کلامی مان پرسیدن ساعت و غرولند تاخیر و نرسیدن به مقصد است که آن هم من شروع کننده اش نیستم ... مثل همیشه هندزفری را توی گوشم گذاشتم و از پنجره به بیرون زل زدم ...کمی که گذشت پرسید: زیاد در این مسیر رفت و آمد می کنید؟ نگاهش روی غذایش بود ، فکر کردم اشتباه شنیدم که دوباره تکرار کرد. گفتم : بله ... گفت: می دانی بهترین جای این هوایپما نشستی ... گفتم :نه ..از مکش پره ها و ارتعاشات چیزی گفت که حرفش را ثابت می کرد، سری تکان دادم و با خودم گفتم خب که چی ... من دقیقه ی 90 با پارتی بلیط گرفتم که اینجا نشستم و تازه سرم نسبت به باقی پروازها بیشتر درد می کند... سرم را کردم توی گوشی که بس کند ...استرس و نگرانی دوباره آمد سراغم... چند دقیقه ی بعد گفت : می خواهی جمله ی مثبت بشنوی ، بعد اس ام اسی از توی گوشی اش خواند ...با خودم گفتم : جمله های مثبت زیادی نیاز دارم بشنوم ... شروع کردم با گوشی کتاب خواندن ، امان از این خط ها و زاویه ها... دوباره پرسید : می دانی خوشبختی یعنی چه ... گفتم : خوشبختی ..هه ... مگه تعریف داره ... گفت: خوشبختی هر کس به خودش بستگی داره،پول ،شغل ، دانش ..اینا هیچ کدوم خوشبختی نمیاره .. فقط به خودت بستگی داره... انگار داشت ذهن مرا می خواند .. گفتم خوشبختی یعنی آرامش ... آرام که باشی خوشبختی ... با لبخندی حرفم را تایید کرد...کتاب هنوز جلوی رویم باز بود ... گفت قانون 10 به 90 را شنیده ای و گفت : فقط 10 درصد حوادث و اتفاقات زندگیمان غیرقابل کنترل و از عوامل بیرونی است، بقیه اش را تصمیمات خودت می سازد .. باز هم داشت جواب نگرانی هایم را می داد، اصلا چرا باید این ها را می گفت .. کتاب را که بستم گفت : شنیدی برای حروف الفبای انگلیسی عدد تعریف کرده اند ..که 1 شده a،2 شده b ، و تنها کلمه ای که 100 شده ،نگرش بوده ... کمی که گذشت ، هندزفری را هم از گوشم در آوردم وتا آخر سفرحرف زدیم...من از دغدغه هایم گفتم ،او از تجربیاتش ... او گفت من شنیدم من گفتم او شنید ...هواپیما که نشست حالم خوب شده بود .. غصه هایم را انگار آن بالاها با حرف های یک غریبه جا گذاشته بودم ... گاهی باید همسفرهایت را جدی بگیری شاید فقط به این دلیل آمده اند که آنچه می خواهی بشنوی بگویند و بروند.

 

 

پ.ن : خدایا ... شکرت

 

نوشته شده توسط ملیح در ساعت 19:30 | لینک  | 

 

فرصت های زندگی ام

چون زیرنویس های تبلیغاتی ِ جعبه ی جادویی

با حاشیه ای کوچک و سرعتی عجیب

در کادر بزرگ دغدغه هایم

می آیند و می روند

و من

محو آشفتگی صحنه ها

یا نمی بینمشان یا چند خط آخرشان را به بدرقه می نشینم

 

 

 

پ.ن:مردها

همچون مشکلات سی ا سی ، اقتصادی اند

می توان در تاکسی، صف نانوایی ، جمع های دوستانه

ساعت ها درباره شان صحبت کرد

اما امید به بهبودشان بسی بی فایده است !

 

پ.ن : هیچ وقت نتوانستم چیزی ببافم ... یا آنقدر شل بافتم یا سفت ... هیچ وقت زیر و رو را تشخیص ندادم ... هیچ وقت زمستان فصل عاشقانه هایم نبوده ... اما اگر بود برای به رخ کشیدنش ... شال میخواستم ... شالی بلند ِ بلند ... گرم ِ گرم ... این زمستان سوز عجیبی دارد !

 

نوشته شده توسط ملیح در ساعت 12:4 | لینک  | 

 

قشنگترین لحظه های باتو بودن را

با فشردن دکمه ای ثبت کردم

اما

چه حیف

تو را کم شنیدم

 

 


پ.ن : عادت داشت همیشه با دوربینی در دست لحظه ها را ثبت کند .. مهم نبود بچه خواب بود یا بیدار ... بی قرار یا خوشحال ...خسته یا سرحال ... همیشه به تماشایش می نشست و می گفت بعدها همه ی این ها خاطره می شود ... چند روز پیش داشتم فایل های قدیمی و بی استفاده را پاک می کردم ... توی یکی از آن فولدرهای قدیمی پر بود از فایل هایی از خواهر زاده ام ... باورش برای خودم هم سخت بود که این بچه تا این اندازه شیرین و معصوم بوده ... یادم رفته بود دی دیل (دایی ) گفتنش ... شعر خواندنش از روی تبلیغ های تلویزیون ... قصه های من در آوردیش ...بی شک اگر عکس ها چاییِ لب دوز و لب سوز باشند ، فیلم ها شیرینی کنار چایی اند ...

عکس نوشت : مدام به دایی می گفت مرا ببر پیش ملی ... به یاد ندارم از اقوام وآشنایان نزدیک کسی هیچ گاه اسمم را کامل گفته باشد ...اکثریت ملی صدایم می کنند و تعداد کمی ملیح ... اما این بچه ... با آن صدایش ... آنقدر شیرین ملی می گوید که هر بار صدایم می کند انگار نامم را برایم اولین بار می شنوم ... این فندق مرا رام خودش کرده .

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ملیح در ساعت 1:48 | لینک  | 


¤ نوشته بود :" محقق سعی کند طرح تحقیقش را به صورت پرسش آغازی که به دقیق ترین وجه ممکن پاسخگوی آن چه که او در طلب دانستن ، آشکار کردن و بهتر فهمیدن آن است ، بیان کند " اما باور کنید  تا آخر کتاب هیچ اشاره ای  به کسی که علاقه ای به انجام تحقیق نداره نکرده بود ...!

¤ از خوبی های قرار گرفتن اتاقت تو شمالی ترین قسمت خونه با پنجره ای که به علت نداشتن عایق مناسب زمان باران های شدید چکه می کنه اینه که ... وقتی صحبت از زندگی عشایر و کوچ نشینی زمستان میشه کاملا موضوع ُ درک می کنی ...!

¤ خیلی خوبه وقتی از کسی متنفری ، اون شخص هم همین حسُ نسبت به تو داشته باشه ... اینجوری از عذاب وجدان تنفر خلاص می شی .. البته این حس اگه در مورد کسایی که دوسشون داری هم باشه خیلی خوبه ... !

¤ شب با صدای بارون می خوابی ...صبح که بیدار میشی هوا مه گرفته س ... ظهر برف میاد .. بعد از ظهر ابری میشه ..شب دوباره بارون میاد .. هواشناسی میگه فردا آفتابیه ... میشه عاشق این شهر و هواش نشد ؟!

¤ نشسته ام روبروی تلویزیون ... گوینده ی اخبار با بغضی در گلو از آمار بالای بیکاری در کشورهای اروپایی میگه ... بعد از چند دقیقه برادرم با نگاهی متفکر سمت من برمی گرده و میگه : ملیح ، نمی دونستم توام خارجی هستی ...!

¤ آخرهای پاییز که میشه باید بری یکی از این واکسن های آنفولانزا بزنی ... بعد زمستان که شد توی اتاقت که با قطب چند درجه اختلاف داره با تی شرت باشی ... از حمام بدون لباس بیرون بیای .. موقع بیرون رفتن کم لباس  بپوشی ..دستکش هایت را ته کمد بندازی ... چترتو گم کنی ... باید بگذاری سردت شه ... اگر سردت نشه دیگر خوردن هات چاکلت مزه ای نداره ... دیگر نمی فهمی شوفاژهای اتاق چه تکیه گاه خوبی هستند... دیگر خوابیدن زیر پتو نمی چسبه ...دیگه گرفتن دست گرم ش برات صفایی نداره ... همه ی این لذت ها را هم بگذاری کنار نمیخواهی بفهمی چه قدر می شه به این واکسن ها اعتماد کرد...؟!

 

 

 

عکس نوشت :  بیست و سه سالگی یعنی هنوز کلی وقت داری برای شاد بودن ... برای خندیدن ... تولدت مبارک غزل

 پ.ن : قالبم بی هوا بهم ریخته ... این قالب مال خیلی سالِ پیش است ... خیلی هاتان تابه حال ندیدنش .. اما برای من پراز خاطره است ... نوستالژی دارد عجیب

نوشته شده توسط ملیح در ساعت 18:10 | لینک  |